ناگفته‌ها؛ یعنی اون چیزی که به جز خودت کس دیگه‌ای ازش خبر نداره، همیشه وجود داره فقط برای آدم‌های مختلف کم و زیاد داره. برای آدم‌های مختلف و البته در زمان‌های مختلف. تا یه مقدارش خوبه، اصلاً باید باشه. از این «یه مقدار» که بیشتر بشه چندان جالب نیست ولی قابل تحمله. اگر این روند باز هم رو به فزونی بگذاره کم کم اذیت کننده می‌شه. و زمانی می‌رسه که وسعت این ناگفته‌ها انقدر زیاد می‌شه که وجود درونی آدم با موجودکالبدیش از سر درماندگی به این نتیجه می‌رسن که یک انفجار نزدیکه. این موقع دیگه  اوضاع خیلی پیچیده و بغرنج می‌شه. حالا دیگه هر چیزی امکان وقوع داره. از همه بدتر این که کلیتِ ناگفته‌هات به حد غیر قابل تصوری دردناک باشه  و چقدر بدتر این که ترکیب این دردها استخوان خرد کن باشد.

دوستان گرامی  با عرض تأسف؛ بازی تمام شد،

خدانگهدارتان تا نمی‌دانم کی …

Komeilian.Hossein@gmail.com

Advertisements

دوستانی که از اولین روز‌های این وبلاگ تاکنون کم و بیش دنبالش می‌کردند ( که فکر می‌کنم دو سه نفر بیشتر نباشند) خاطرشان هست بخشی را به نام «حرفِ عکس». به دلایلی «حرفِ عکس» پیگیری نشد یا بهتر است بگویم که حذف شد، چون حتی در پستی نوشتم که دیگر کار آن بخش تمام است. با این حال قصد دارم دوباره آن را احیاء کنم، البته این بار بیشتر موضوعات سینمایی خواهد بود.

قرار نیست این بخش یادی از فیلم‌های محرک نوستالژی‌ها باشد. در واقع اصل ماجرا معرفی، مرور و یادآوری نکاتی ست که شاید از قلم افتاده باشند. یکی از اصول در این بخش‌، رعایت ایجاز است.

برای این که دقیقاً نمی‌توان چارچوب این بخش را شفاف بیان کرد، توجه شما را به اولین حرف عکس *جدید* جلب می‌کنم.

ادامهٔ مطلب »

ابتدا توجه کنید؛ این داستانک حدود 15 روز پیش در یک شرایط خاص به نگارش در آمد و باز هم در شرایطی خاص در «آدم برفی‌ها» – که هرگز آب نمی‌شوند –  در معرض دید عموم قرار گرفت. در حال حاضر لزوماً هیچ توافقی با هیچ بند یا حتی گزاره‌ای از آن حس نمی‌کنم. چون این نوشته – بر خلاف بسیاری از نوشته‌های که هنوز محملی برای عرضه‌ی عمومی نداشته‌اند –  کاملاً تصادفی در بازخورد به واقعه‌ای خاص خلق شده است. لینک آن در آدم‌برفی‌ها را هم نمی‌گذارم تا اوقات گران‌بهایتان بیهوده تلف نشود.

===========================================++

دو روز پیش بود و هنگامه ی گرگ و میش. مشغول تورق آلبومی بودم از آلبوم‌های عکس خانوادگی. آلبوم پر بود از عکس سفرهای جور و واجوری که رفته بودیم. توجهم به یک سری عکس که مشخص بود مال یک سفر خاص است جلب شد. نما‌ها متعلق به یک جای کوهستانی سرسبز بود که تیزی هوای پاییز به نحو چشم نوازی گُله گُله ‌ی آن سبزی ِ‌ تمام را زرافشان کرده بود. احتمالاً کلاردشت بود و اواخر آبان. من یک لباس سورمه‌ای رنگ به تن داشتم که راه‌های زرد افقی با ضخامت‌های نحیف مثلاً طرح دارش کرده بودند. خلاصه جالب بود؛ به خصوص این که من توی بیشتر عکس‌ها بودم و خیلی هاش هم عکس تکی ِ‌خودم بود با فیگور‌ها و حالت‌های مختلف.

ادامهٔ مطلب »

این یک پست تمام عیار ولی کوتاهه. اگر می‌خواهید در جریان این پست قرار بگیرید حتماً جدیدترین افزوده به جعبه موسیقی را داونلود نموده و با کمک لیریکی که خودم زحمتش را کشیدم نوش جانش نمایید. رسوب به جا مانده از این فرایند همان چیزی ست که من قصد بازگو کردنش را دارم.

و توجه کنید به این که؛ هر دو دوست محترمی که در پست قبلی از همکاری با ایشان گفته بودم، هر یک به نحوی به فنا رفتند و آن قضیه به شدت منتفی گردید. حالا چشمم کور خودم مثل چیز اینجا پست می‌گذارم.

و باز هم توجه کنید که اگر به نظرتان بخشی از لیریک را اشتباه مکتوب کرده‌ام، تذکر دهید. اگرچه هر گونه  سهوی در این زمینه بعید به نظر می‌رسد.

ته ِ‌ توجهتان را هم نگه دارید برای این که؛ حتماً سعی کنید آبی کارائیبی‌تان را تماشا کنید. این قطعه فقط یک صدا نیست، پَستی ست برای تمام اعصار …

و خواهشمندم که لحن آمرانه ما را در این چند خط حمل بر اساعه‌ی ادب نفرمایید که این از شخصیتی چون ما فرسخ‌ها فاصله دارد!

Caribbean blue

Eurus

Afer ventus

So the world goes round and round

With all you ever knew

They say the sky

High above is Caribbean blue

If every man says all he can

If every man is true

Do I belive the sky above

Is Caribbean blue?

Boreas

Zephryus

If all you told was turned to gold

If all you dreamed was new

Imagine sky high above

In Caribbean blue

Eurus

Afer ventus

Boreas

Zephryus

Africus

یکم‌: معرفی چند فیلم در «سینمای سرگرمی»

شاون مرده

همان قدر -‌ بلکه بیشتر‌- که سینمای بریتانیا به دنی بویل که فیلمی چون «28 روز بعد» را در گونه‌ی زامبی می‌سازد افتخار‌می‌کند‌، ادگار رایت جوان را باید برای ساختن چنین هجویه‌ی نابی در باب حضرات زامبی بستاید‌. رایت در این کمدی ستودنی با همکاری زوج تازه سر بر آورده‌ی سینمای بریتانیا یعنی سیمون پگ در قالب ِ « بسیار طبیعی و جدی و در عین حال کمیک» و نیک فراست در قالب‌ ِ «خرفت‌ِ خوش‌قلب و در عین حال بسیار کمیک‌» در سال 2004 ساخت و البته بسیار مورد توجه قرار گرفت.

این فیلم از درب‌ ِ بیان‌‌‌ ِ ‌ معانی بر جسته وارد نمی‌شود و همچنین فرم و ساختار قابل بحثی نیز ندارد ؛ با این حال در سینمای سرگرمی یک فیلم کاملاً قابل دفاع و ممتاز به حساب می‌آید.

یه چیزی بده و گرنه چوبت می‌زنم! *

اگر به دقت و کاملاً رها به دیدن این فیلم بنشینید تصدیق خواهید کرد که برایان سینگر بیهوده حاضر نشده است تا در مقام تهیه‌کننده‌ی این اثر حاضر شود‌. یک فانتزی‌ ‌-‌ ‌‌هراسناک با ساختار‌ ‌ِ روایتی‌ ِ‌ معکوس ‌ِغیر خطی و در عین حال اپیزودیک است که ماهیت چندان پیچیده‌ای ندارد ولی با این حال کاملاً استوار و مناسب با گونه‌ی سینمایی فیلم است‌. داستان‌‌هایی که در مجاورت مکانی و در تلاقی زمانی در یک شب هالووین روایت می‌شوند بیش از هر چیری ابراز علاقه‌ای فانتزی به تمام عناصر هالووین است و اعلام یک هشدار بامزه‌‌: «به سخره‌گیرندگان هالووین به شدت عذاب خواهند کشید‌!»

* ترجمه‌ی کاملاً شخصی من از اصطلاح هالووینی «Trick ‹r Treat»

توجه‌: این لیست به روز می‌گردد.‌

ادامهٔ مطلب »

«‌خانه‌ی دوست کجاست‌؟» در فلق بود که پرسید سوار‌.

آسمان مکثی کرد‌.

رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید‌

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت‌:

«‌نرسیده به درخت‌،

کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز‌تر است

و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی ست‌.

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ‌، سر به در می‌آرد‌،

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی‌،

دو قدم مانده به گل‌،

پای فواره‌ی جاوید اساطیر زمین می‌مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد‌.

در صمیمیت سیال فضا‌، خش خشی می‌شنوی‌:

کودکی می‌بینی

رفته از کاج بلندی بالا‌، جوجه برمی‌دارد از لانه‌ی‌زنبور

از او می‌پرسی

خانه‌ی دوست کجاست‌‌.»

با اندک دخل و تصرف برگرفته از «نشانی» ِ سهراب سپهری

در سال جدید مراقب‌ِ رؤیاهای خود باشید‌، مبادا غمزده‌شان کنید‌.

******

جعبه‌ی موسیقی‌ ِ عیدانه پر شد‌. با 10 قطعه‌ا‌ی که به قدر زر مشکین‌فام پر زاغ  دوست‌داشتنی ‌اند‌. یعنی این یک دوست‌داشتن‌‌ ِ کاملاً شخصی ست‌، همان طور که شاید از نظر خیلی‌ها موجودی به نام زاغ نه زرفام باشد نه دوست‌داشتنی‌.

ادامهٔ مطلب »

پنجمین‌! 

پنجمین‌! 

پنجمین هنگ‌! 

پنجمین هنگ از زندگی من‌! 

پنجمین هنگ از مرگ من‌! 

هیجدهم ژولای ‌… در حیاط صومعه …  مردم مادرید به هنگ پنجم پیوسته‌ بودند…  با ‌«لیستِر‌» و ‌«کامپزینو» … با ‌«گالان‌» و ‌«مُدِستو» … با فرمانده کارلوس … هیچ سربازی نترسیده بود … «شجاعت» … فوق‌العاده بود …  صدای ماشین‌های رگبار بلند شد …  فرانکو باید بره به جهنم … همراه با چهار گردان … دفاع از مادرید… رؤیایی‌ترین اتحاد اسپانیا‌ … سرخ‌ترین گل‌ها از مردم … با پنجمین‌، پنجمین‌، پنجمین‌، پنجمین هنگ‌! 

مادر‌! من می‌خوام برم جلوی خط آتش … فرمانده‌: برید برید … صدای ماشین‌های رگبار بلند شد و فرانکو باید بره به جهنم‌.‌ 

  

یاد‌آور ِ یکی از درخشان‌ترین بخش‌های فیلم‌ ‌«ستاره‌ساز‌» اثر «جوزپه تورناتوره‌»‌ 

 +++++ 

بنا به دلایل عدیده‌ای مدتی قصد‌/ ‌حوصله‌ ی نوشتن در موردِ فیلم‌‌های ایرانی رو نداشتم تا این که با خوندن یه سری مطلب بی‌سر و ته در مورد ‌«به رنگ ارغوان‌» ترغیب شدم در باب این فیلم کمی قلم‌فرسایی کنم‌. با این که وقت نمی‌کنم نوشته‌های سینمایی رو بالا پایین کنم ولی عمق فاجعه رو از خوندن همون چند‌تا نوشته‌ ‌- شاید فقط نزدیک به 30 درصد از کل مطالبی که درباره‌ی این فیلم نوشته شده ‌- که زیر دستم اومده بود می‌تونستم تخمین بزنم‌. انگاری برخی از دوستان دوزاری‌شون فرصت افتادن پیدا نکرده بود‌‌! البته در این میان نوشته مجید اسلامی بزرگوار را هم در این باره خواندم که با کمال احترام به دانش و بینش ایشان در این مورد چندان با آرایشان توافق نظر نداشتم‌. همچنین «یادداشتِ زیبا‌»‌ی مربوط به خزر معصومی را هم متأسفانه نخواندم‌. مشکل آن جاست که خیلی‌ها که مثل من این را فیلم را پسندیدند نیز به نظر می‌رسد به فحوای ان نرسیده‌اند‌.  

  

چیزی که باید دقت کرد ‌(‌که البته خیلی‌ها نکردند‌) این است که نوشتن مکتوبه‌ای جامع و یا حتی دربردارنده‌ی وجوه اصلی و عمده در مورد آخرین فیلم اکران شده‌ی حاتمی‌کیا کاری بسیار دشوار و شاید نشدنی ست‌. «به رنگ ارغوان‌» با موضوع حساسیت‌برانگیز و ورودی که به خلأ شناختی جامعه و مخاطب از فضا و حیطه‌ی عملکردی نیروهای اطلاعاتی‌- امنیتی کشور ‌(وزارت اطلاعات‌) می‌کند و آن هم با این شرایط کذایی که وارد جشنواره شد و به اکران عمومی رسید چیزی بیش از یک فیلم است و نوشتن در مورد آن هم فرصتی بیش‌تر و قالبی متفاوت‌تر از یک یادداشت سینمایی را ‌- به آن نحوی که در حال حاضر رایج است‌ – می‌طلبد‌. این فیلم بدون هیچ قضاوتی از نظر سینمایی پربار است ‌‌‌- ‌و نه لزوماً گرانمایه‌ چون شاید در این مورد اختلاف نظر وجود داشته باشد ‌- و در کنار آن حاشیه‌هایی هم دارد که شاید مثل مهم‌تر از متن نباشد لیکن کاملاً بحث‌برانگیز است‌. از آنجا که فیلم راجع به نیروهای امنیتی در فرا جغرافیا نیست و مشخصاً مربوط به سیستم حاضر است پس بررسی تطابق آن با واقعیت موجود اهمیت دارد‌. به اضافه کنید به آن بستری را که فیلم در آن ساخته شده است (سال 81‌) و تغییرات محتومی که از آن زمان تا به حال روی داده است‌.  

خلاصه ‌‌آنکه‌؛ بهترین رویکرد در مرود این فیلم این است که هر کس به طور کاملاً تفکیک شده از ظن خود یار فیلم گردد و بخشی هر چند کوچک از آن را واکاوی کند‌. چرا که جز این هم نشدنی ست‌. به عنوان مثال نوشته‌ی رضا کاظمی را بخواند که تنها در مورد نقش‌آفرینی ستودنی فرخ‌نژاد نوشته‌است‌.  


   

****  


  

هم آغوشی عشق و عدالت

نگاهی به فیلم ‌«راز چشمان آن‌ها»

این مطلبم 6 روز پیش روی خروجی نشریه‌ی فرهنگی آدم‌برفی‌ها رفته بود‌. لینک  

   

طرح داستان

فیلم داستان یک کارمند میانی دستگاه قضایی آرژانتین‌، بنخامین اسپوزیتو (‌ریکاردو دارین‌) ‌، است که با پرونده‌ای خاص روبرو می‌گردد‌. گرچه این پرونده در اداره‌ی متبوع او بسته می‌شود‌، ولی در زندگی شخصی او به طرز آزار‌دهنده‌ای مفتوح می‌ماند به طوری که پس از گذشت ۳۰ سال از زمان بررسی قضایی آن و در دوره‌ی بازنشتگی‌اش احساس نیازی پیدا می‌کند به واکاوی دوباره‌ی تمام ابهامات والبته تلخی‌های آن پرونده‌‌. مصادیق تلخی همانا دورماندن از عشق گرانسنگش –‌ ایرنه‌‌، همکار و رئیسش در آن زمان‌ – ‌، از دست دادن تنها دوست قابل اعتمادش – ساندووال – و شاید از همه مهم‌تر خاطرات غیر متقن ولی درد‌آوری که او از هولناکی جنایت واقع شده در سرش می‌پروراند‌. او پس از ۳۰ سال قصد دارد رمانی درباره‌ی پرونده‌ی تجاوز و قتل ‌«لیلیانا» به نگارش در‌آرورد و به این بهانه مخاطب فیلم دعوت می‌شود تا از ابتدا‌ی این ماجرا را به انضمام برش‌هایی از زمان حال را ببیند‌.  

«خوان خوزه کامپانلا» کیست و فیلمش کجاقرار دارد‌؟  

«کامپانلا»‌ ‌ی ۵۰ ساله‌ متولد بوینوس آیرس است و اگرچه شاید برای بسیاری از ما‌، پیش از این اثر‌، فیلمسازشهیری به حساب نمی‌آمد اما علاقه‌مندان به سینما در آرژانتین‌، پیش از این فیلم نیز‌، جایگاه او را بالاترین درجه‌ی یک فیلمساز آرژانتینی می‌‌دانند. چه آن که او سال‌‌هاست در آمریکا به کارگردانی و نویسندگی سریال‌های تلویزیونی می‌پردازد و در عین حال با رفت و آمد‌هایی که دارد تجربیات گرانبهایی را به سینمای آرژانتین می‌افزاید‌‌.  

جدا از سریال‌ها مختلفی که در آرژانتین و آمریکا از زیر دست او گذشته‌اند او کارنامه‌‌ی قابل قبولی نیز در سینما دارد‌. او پیش از راز در چشم‌هایشان با سه فیلم‌ «همان عشق‌، همان باران‌» در سال ۱۹۹۹، کمدی «‌پسر عروس‌» محصول سال ۲۰۰۱ ‌، ‌که حتی در آکادمی اسکار همان سال نیز با نامزدی در دو بخش تا حدودی دیده شد‌ و «ماه اوالنیدا‌» ساخته‌ی ۲۰۰۴ کاملاً در محدوده‌ی سینما‌ی اسپانیایی زبان و تا حدودی نیز در مقیاس سینمای جهانی شناخته شده بود‌‌. ولی با تمام این اوصاف شکی نیست که این فیلم جهشی بلند از سوی «کامپانلا» محسوب می‌گردد.  

او با این فیلم که حتی به لقب «درخشان‌ترین فیلم تاریخ سینمای آرژانتین‌» از بعضی از منتقدین داخلی کشورش نایل آمده است‌، در گام اول جوایز آکادمی فیلم آرژانتین را درو کرد‌؛ نامزدی در ۱۷ بخش و دریافت جایزه در ۱۳ بخش از جمله بهترین فیلم‌، بهترین کارگردانی‌، بهترین فیلمنامه‌ی اقتباسی – شایان ذکر است که فیلمنامه‌ی این اثر را «کامپانلا» با اقتباس از رمانی به نام «سؤال در چشمانش» (La pregunta de sus ojos‌‌) نوشته‌ی ادواردو ساچری به قلم تحریر درآورده است‌ – ‌، بهترین فیلمبرداری ‌و بهترین بازیگر نقش اول مرد و زن به خوبی نمایان می‌سازد که اثر او چیزی فراتر از سینمای کشورش است‌.  

این در حالی ست که او با رویکردی قابل دفاع این موفقیت را بدون دور زدن خواستگاه‌های فرهنگی و اجتماعی آرژانتین کسب کرده است‌‌. «کامپانلا» اگرچه تجربه و مهارت سال‌‌ها فیلمسازی در آمریکا را با خود به همراه دارد ولی با این حال هنوز در آرژانتین‌، «آرژانتینی‌» فیلم می‌سازد‌. این شاید مهم‌ترین عامل محبوبیت او در کشورش باشد‌.  

در گام بعدی که به نوعی جهش بین‌المللی اثر مورد نظر است‌، فیلم جوایز متعددی را کسب کرد از جمله این که برنده‌ی بهترین فیلم خارجی اسپانیایی زبان «گویا» شد و اکنون و در آخرین لحظات نگارش این مطلب در حضور رقیبان پر‌آوازه‌ و سترگی چون «روبان سفید‌» و «یک پیام آور‌» ‌، برنده بهترین فیلم خارجی زبان آکادمی اسکار شد. ‌(توضیح‌: هر چند اگر غیر از این نیز می‌شد هیچ چیز از ارزش آن کم نمی‌شد‌، کما این که اکنون نیز چیزی از «روبان سفید‌» اثر درخشان هانکه بزرگ کم نشده است‌.‌)  

ادامهٔ مطلب »

الف) من در این جا خودم رو لو می‌دهم‌. این پست را ازانتها به ابتدا نوشتم‌؛ یعنی چیزی که الآن شما به عنوان بخش اول می‌بینید‌، من آخر نوشتم‌. چند موضوعی را که می‌خواستم برای این بخش الف بنویسم خودشان تبدیل به نوشته‌‌های بلند‌تر و جدی‌تری شدند و اکنون این بخش احساس خشم می‌کند از خیانتی که برش روا داشته شده است و ‌ در واقع «‌بی‌هیچی‌» شده است‌.

* باور کنید بخش  الف تمام شد‌.

ب) دوست دارم بدانم نظرتان در مورد جعبه موسیقی سینماتوگراد چیست‌. در مورد اینکه به کار می‌آید یا نه یا اینکه چه کنیم که بیشتر به کار بیاید را شما باید اظهار نظر کنید‌.

Stand  Up ‌، قطعه‌ای که قبلاً گذاشتم متعلق به آلبوم آخر Garou خواننده‌ی کانادایی می‌باشد که ایشان این اطراف تا حدود زیادی محبوب می‌باشند‌. دوست دارم به حجم صدایش توجه کنید‌.

و اما قطعه‌ی جدید‌؛ «درد عشق‌» [از آلبوم «آلوده»‌] متعلق به O-Hum ، گروه راک ایرانی ‌ست که لیریک تمام کارهایشان اشعار مولوی و حافظ است . بیش از این حوصله‌ی نوشتن در موردشان را ندارم چون شاید خیلی‌ها آن‌ها را بشناسند و خب آن وقت نوشتن‌های از سر دلسوزی من هم پرگویی تلقی گردد‌.

و در آخر؛ اگر قطعات ناب و گزین شده‌ی خود را به نحوی‌ با من در اشتراک بگذارید تا من هم آن را داخل جعبه بیندازم به نظر اتفاق میمونی می‌آید‌.

ج‌) پست قبلی قرار بود مدخلی شود برای نوشتن یک سلسله پست در مذمت جریانی آلوده در هیبت روشنفکری‌، که فعلاً به دلایلی از نوشتن ادامه‌اش صرف نظر کرده‌ام تا بعدها چه پیش آید‌.

د) نمی‌دانم با حس رخوتی که احتمالاً در سه بخش پیش درکش کردید چه کنم‌!

سينماتوگراد بخوانيد

ارتباط با جمالزاده

كپي‌برداري از مطالب سينماتوگراد بدون ذكر منبع پيگرد قانوني ندارد ولي نشان‌دهنده بي‌شخصيتي جناب خاطي است !

وضعیت جمالزاده در یاهو

powerd by: codeList.blogfa.com

گذر ايام

نوامبر 2017
ش ی د س چ پ ج
« ژوئن    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930  

برترین مطالب

دیدگاه‌های اخیر

ژاله - ف در جبر و صبر
منادددداااااا در فرشته‌اي براي رها شدن تلنگر…
منادددداااااا در جبر و صبر
منادددداااااا در جبر و صبر
وحید جلالی در جبر و صبر
تبسم در جبر و صبر
مسعود در جبر و صبر
The Innovative Muse در جبر و صبر

‌اینجا‌ فایر‌فاکس٬ IE را می‌خورد‌!

Best seen in Mozilla Firefox not IE

جعبه موسیقی

آمار آلوده شدگان

  • 11,459 نفر