You are currently browsing the category archive for the 'من نوشته' category.

866
سال‌ها پیش
ما
بازیگران تئاتری بودیم
در یک شهر بندری دور
در کنار آب
نقش بازی می‌کردیم
و فراموش نمی‌کنیم
صدای خنده‌‌های شادمانه‌ی کودکان را
وقتی که باید می‌خندیدند
و صدای خنده‌های زیر زنان را
وقتی که باید می‌خندیدند
و مردانی را که هیچ گاه نمی‌خندیدند
حتی وقتی که باید می‌خندیدند

Read the rest of this entry »

SEHRE SAHAR-cinematograd

مرد پشت پنجره وایستاده‌٬ طبقه‌ی پنجم ششم٬ درست مشخص نیست‌. داره با حرکت دست و بدنش یه چیزی رو به یه زن که پایین توی حیاطه نشون می‌ده‌. زن هم اطوارهای برای مرده در میاره که حالیم نیست یعنی چی‌. فاصله‌ام باهاشون اونقدر نیست که بتونم صورتشون رو ببینم‌. نه هیچی معلوم نیست‌. زن دست از ادا اطوار‌هاش بر‌می‌داره و برمی‌گرده رو به ماه که آسمون شب رو روشن‌ کرده‌. وای‌! مرده یهو شیشه‌ی پنجره رو شکست و از اون بالا پرید‌. سریع رسید پایین و بدنش با شدت کوبیده شد زمین‌. زنه آروم رفت بالا سرش یه خرده نگاهش کرد بعد دوباره برگشت سمت ماه‌. کم‌کم دیدم داره تبدیل به یه موج می‌شه و محو‌. حس کردم داره می‌ره به آسمون‌. نفهمیدم چی ‌شد٬ جرأت کردم و ازش پرسیدم‌: «تو که داری می‌ری می‌دونی من کی‌ می‌رم‌٬ چطوری می‌رم‌؟» بانگ صدام تو گوش خودم پیچید‌. همون طور که داشت موج‌گونه محو می‌شد٬ سمت من اومد و دیدم لب‌هاش که تنها عضوی تو صورتش بود که هنوز سرجاش بود٬ شروع به تکان خوردن کرد و با طمأنینه گفت‌ …

لعنت به این کابوس‌های نحس و سمج ‌. بلند می‌شم برم یه آبی چیزی بخورم‌ ولی درخشش ماه حواسم رو پرت می‌کنه‌. می‌رم پشت پنجره تا خوب ببینمش‌ … کاشکی ازش نپرسیده بودم‌٬ کاشکی نمی‌یومد به سؤالم جواب بده‌. کاشکی جوابش این نبود‌٬ کاشکی … دیگه بسه‌. سد شیشه‌ای روبروم رو خرد می‌کنم بعدش خنکای هوای سحر که هجوم می آورد و فرصت اندکی که مزه‌ی ماه رو خوب بچشم‌.

داستانکی از حسین کمیلیان ++ ۵ شهریور سال ۱۳۸۸

با سلام و درود بر

رفیق ارجمند دیروز و نامرد روزگار امروز ؛

از این که یک مدت طولانی از هر حیث از من بی‌خبر بودی صمیمانه پوزش می‌طلبم‌. شرایط به سامانی را برای پاسخگویی نداشتم‌. تازه دو روز می‌شود که توانسته‌ام مستقر شوم‌. هتل دنج محل اقامتم تقریباً از همان هتل‌های چوبی است که دنبالش بودم‌. اگر به خاطر داشته باشی قرار بود از منطقه‌ی «ج. گ» شروع به پویش نمایم ولی مجبور شدم کمی بالادست‌تر بروم و آن جا محلی را انتخاب کنم چون برف‌های «ج. گ» به کلی آب شده بود‌. مردم این‌جا هم تجربه‌ی چنین گرمایی را در سال‌های اخیر نداشته‌اند‌. نه فقط جوان‌ها ٬ حتی مسن‌تر ها هم این مدل گرم شدن را به خاطر نمی‌آورند‌. پس شاید بهتر باشد که جمله‌ام را اصلاح کنم‌؛ خیلی وقت است که تابستان به این گرمی توی کل این منطقه پیش نیامده است‌. شاید ۷۰ یا ۸۰ سال و قبلش رو هم کی دیده‌؟ اصلاً امکان دارد این گرمترین تابستان تاریخ این‌جا باشد .

MiM-Farid-Livingio.North

Read the rest of this entry »

بگردید٬ بگردید٬ در این خانه بگردید

در این خانه غریبید٬ غریبانه بگردید

***

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود

جهان لانه‌ی او نیست  پیِ لانه بگردید

***

یکی ساقی مست است پس پرده نشست ست

قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

***

یکی لذت مستی ست٬ نهان زیر لب کیست ؟

از این دست به آن دست چو پیمانه بگردید

***

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد

به دامش نتوان یافت٬ پی دانه بگردید

***

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست

همین جاست٬ همین جاست٬ همه خانه بگردید

***

نوایی نشنیده‌ ست که از خویش رمیده ست

به غوغاش مخوانید٬ خموشانه بگردید

***

سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن خاک

در این جوش شراب است٬ به خمخانه بگردید

***

چه شیرین و چه خوشبوست٬ کجا خوابگه اوست ؟

پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید

***

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید

در این حلقه‌ی زنجیر چو دیوانه بگردید

***

در این کنج غم آباد نشانش نتوان داد

اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید

***

کلید در امّید اگر هست شمایید

درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

***

رخ از سایه نهفته ست٬ به افسون  ِ که خفته ست ؟

به خوابش نتوان دید٬ به افسانه بگردید

***

تن   او به تنم خورد٬ مرا برد٬ مرا برد

گرم باز نیاورد٬ به شکرانه بگردید

***

ه . ا . سایه

==-==-==-==-==-==-==-==-==-==-==

مدتی نخواهم بود . قصد عزیمت به سرزمین‌های دور دارم . به فوریت می‌خواهم از این خانه نکبتی بیرون بزنم و دیگر به آن ٬ حتی نزدیکی آن ٬ بازنگردم .  اگر به سلامت بیرون شدم شما نیز به شکرانه بگردید .

جمالزاده —– ++

کامبیز جمالزاده – قسمت دوم

هر جوری فكر می‌كنم چهارم دبستانم اصلاً خوب نبود . يك دليل اصلی داشت و یک دلیل فرعی  ؛

دلیل اصلی‌اش خانم ‌«ح» معلم كلاس چهارم  بود . اسمش را كامل نمي‌برم تا وقتي از او انتفاد می‌كنم كسی نفهمد دقيقاً چه كسی را می‌گويم و فقط آن رفتار غلط باشد كه مورد نقد قرار می‌گيرد . می‌دانيد ؛ خانم ‌«ح» از دو جهت چشمه ذوق مرا خشكاند .

جهت اولی که  خانم ‌«ح» چشمه ذوق مرا خشکاند

خانم ‌«ح» ظرفيت سر و كله زدن با يك سری بچه را نداشت ، سريع از كوره در می‌رفت . يك جوری كه انگار قرار بوده با 20 ، 30 تا آدم هم سن و سال خودش كلاس داشته باشد و از اين كه حالا مجبور بود با مشتي بچه بازيگوش مراوده کند احساس شكست خوردگی می‌كرد .

H Ruler Read the rest of this entry »

صحبت از گذشته‌ها كار من نيست ، يعنی نه فقط برای من ، برای هر كسيیكه عادت دارد متعلقات به قديمش را دور بريزد يا فراموش كند و همواره به حال و آينده‌اش چشم بدوزد از گذشته گفتن كار سختی ست .  سخت بودنش هم از دو جهت قابل بررسی ست :
اول؛ اين كه كسی كه چنين رويكردی را پسنديده كه به جاي نگاه مداوم به گذشته‌هايش به آينده‌اش نظر داشته باشد حتماً برايش دليلی دارد و قطعاً دوست نخواهد داشت تا به عنوان خاطره ، درس اخلاقی يا اصلاً برای يك پست در پيتي توی وبلاگ اون اصل رو زير پايش بگذارد .
دوم ؛ تصور كنيد كه پس از مدت مديدی كه از اعمال اين سياست گذشت شما بخواهيد يكهو به قلب تاريخ سفر كنيد . خب آخه آدم‌های عاقل ! فكر مي‌كنيد چيزی  گير دستتان خواهد آمد ؟ يعنی مثلاً وقتي 15 ساله كه روی  يك ماجرا در گذشته تامل نكرديد ، خب بايد حق بدهيد كه آن “خاطره” هم ناز كند و نگذارد شما از تمام جهت‌ها براندازش كنيد . اصلاً چه بسا حتي نگذارد يك نظر هم نگاهش كنيد . اين دو مورد را گفتم كه منظورم از سخت بودن كاملاً تفهيم گردد .
ولي حالا به دلايلی آن سياست را چند صباحی كنار مي‌زنم و سعي دارم آن خاطرات  رو هم با هزار و يك منت كشي اسير ِ خود  كنم.  قصد دارم بگويم جمالزاده كيست و از كجا سر و كله‌اش پيدا شده است . اصلاً چرا زحمت آمدن را بر خودش هموار كرده است ؟

JamalZadeh

Read the rest of this entry »

پيرو شرحي كه در قسمت اول بر حركت بحث بر‌انگيز جمالزاده داده شد ، تمام اطرافيان پس از اندكي دوندگي از ترس جان ، نهايتاَ پراكنده شدند و سرانجام خودش ماند و حنايي. و اما بعد …

يكم ( سالن ناشران عمومي – ساعت 10:45 صبح سه‌شنبه )

حنايي در حالي كه هنوز نفس نفس مي‌زند مي‌گويد :”مشكل داري به خدا ! ” و جمالزاده در حالي كه تبسمي احمقانه بر لب دارد :” نظرت چيه راجع به اين‌كه شروع كنيم ؟! دير شده‌ها! راستي ساعت چنده ؟”

دوم ( راهروي سوم سالن ناشران عمومي – ساعت 11:10 صبح سه‌شنبه )

“تعبير خواب براي همه” ، “چگونه پوست زيبايي داشته باشم” ، ” 20 راه زيبايي و تندرستي” ، “فرزندان آگاه ، والدين هوشيار” ، “آيين دوست‌يابي در 10 دقيقه” ، ” ويندوز در 30 ثانيه” ، “100 تكنيك براي لطافت پوست شما” ، “چه كسي پنير مرا له كرد ؟” ، “روش‌هاي پيشگيري از عذاب قبر” ، … حنايي از ديدن عناوين تكراري خسته شده است . جمالزاده مي‌گويد :

- مي‌دوني، ديدن آشغال مشمئز‌كننده‌س و مكرر شدن ديدن آشغال خيلي بسيارمشمئز‌كننده‌س.

- خيلي بسيار ؟!

- آره . نديدي افشين قطبي مي‌گه ؟!

Read the rest of this entry »

سر‌انجام دغدغه‌هاي گوناگون كنار رفتند و جناب مهندس جمالزاده خود را براي يك گذر فرهنگي در نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران آماده كردند. ماجراهايي كه در ذيل مي‌آيند برداشتي آزاد از اتفاقات اين سفر پر‌حاشيه است .

يكم ( ايستگاه مترو دروازه دولت ، ساعت 10:04 صبح سه شنبه ، 4 دقيقه بعد از قرار … )

جمالزاده با لباس مبدل از مترو پياده مي‌شود و در حالي كه سر و وضع خود را مرتب مي‌كند به محل قرار نگاه مي‌كند و خيلي سريع گ.ع معروف به حنايي را مي‌بيند. او همان عنصر خودباخته‌اي است كه شخص اول داستان را همراهي مي‌كند. حنايي نگاه بي‌حالتي را به جمالزاده مي‌كند كه يعني “ديدمت!” . جمالزاده به سمت او مي‌رود و مي‌گويد : ” سلام ، بريم ؟!”

دوم ( ايستگاه مترو شهيد بهشتي ، ساعت 10:12 صبح سه شنبه )

جمالزاده و حنايي از مترو بيرون مي‌پرند. جمالزاده كه گويي از خود بي‌خود شده است ، نفس عميقي مي‌كشد و خطاب به همراهش مي‌گويد : ” حس ‌مي‌كني بويش را ؟ اين‌جا ساحل كتاب است. بوي رطوبتشان را مي‌شنوم …” حنايي كه انگار در شلوغي ايستگاه حواسش پرت است جواب مي‌دهد : ” هان ؟!”

سوم ( خارج از ايستگاه مترو شهيد بهشتي ، ابتداي محوطه نمايشگاه ، ساعت 10:14 صبح سه شنبه )

باد ملايمي كه نمي‌وزد هيچ نه باراني و نه نم باراني و نه حتي ابر باران‌زايي كه پيام‌آور نزولات آسماني باشد هيچ كدام حضور ندارند و اين جمالزاده را دمغ مي‌كند. ون سبز رنگي كه دربش باز است با سرعت حركت مي‌كند . جمالزاده كمي به دور اطراف نظر مي‌اندازد و با لحني حاكي از تعجب مي‌گويد : ” اين‌جا چقدر شبيه پارك ملته !”

چهارم ( محوطه نمايشگاه ، ساعت 10:17 صبح سه شنبه )

به تدريج و با نزديك شدن اين دو به انبار ناشران خارجي و سالن‌ ناشران عمومي ، چند تن از دوسنان اصحاب رسانه ( همون خبرنگار خودمون ) كه گويا پيش‌تر به طرق نا‌معلومي از حضور جمالزاده، اين چهره‌ي معلوم‌الحال و جنجالي باخبر شده بودند خود را به او رساندند و شروع كردند به ارضاء اميال كنجكاوانه خود ! ايشان نيز كه براي چندمين بار تاكتيك سنتي “لباس مبدل” را نا‌كارآمد مي‌ديد ، در اين نوبت با خود عهد بست كه در دفعات بعد از روش‌هاي نوين‌‌تري در پيچاندن مطبوعات هميشه در صحنه استفاده نمايد .

Read the rest of this entry »

سينماتوگراد بخوانيد

ارتباط با جمالزاده

كپي‌برداري از مطالب سينماتوگراد بدون ذكر منبع پيگرد قانوني ندارد ولي نشان‌دهنده بي‌شخصيتي جناب خاطي است !

وضعیت جمالزاده در یاهو

powerd by: codeList.blogfa.com

گذر ايام

ژانویه 2010
ش ی د س چ پ ج
« اکتبر    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031  

‌اینجا‌ فایر‌فاکس٬ IE را می‌خورد‌!

Best seen in Mozilla Firefox not IE

جعبه موسیقی

آمار آلوده شدگان

  • 6,097 نفر