You are currently browsing the category archive for the 'سينما ، جامعه ، سياست' category.
از داخل شاید یکی از به یاد ماندنی ترین جدالهای کلامی « پالپ فیکشن » - که در ایران به « داستان عامه پسند » معروف شده است - جایی ست در فصل « موقعیت بانی » .
جولز ( ساموئل ال جکسون ) و وینسنت ( جان تراولتا ) پس از بازگشت از یکی از مأموریتهای گنگستریشان ٬ تصادفاً و بدون قصد قبلی سیاهپوستی را که به گروگان دارند در یک منطقهی مسکونی و آن هم در ماشین میکشند . برای پاکسازی اوضاع به خانهی جیمی ( کوئنتین تارانتینو ) میروند و ماشین غرق در خونشان را در پارکینگ او میگذارند . غافل از آن که جیمی دیگر از این رقم کارها دست کشیده است و با همسری سختگیر – بانی – زندگی میکند . اکنون نیز که خانه اش – در غیاب بانی که شیفت بیمارستان است – به قطرات خون و ذرات مغز پکیده شده انسان ملکوک گشته است ٬ به شدت از آمدن همسرش به خانه و تماشای چنین موقعیتی هراس دارد و و به تبع آن از دو گنگستر بی ملاحظه هم بسیار شاکی ست .
پس نوشت 1 :
اولاً : اين روزها به دليل برخي مشغلهها ، پست گذاشتنهايم به تعويق افتاده است .
ثانياً : در حال حاضر براي اينجا مشغول آماده كردن چند مطلب هستم كه چون بايد دو عنصر حس و زمان را ، هر دو در كنار هم ، داشته باشم تا مطالبم به سرانجام برسد ، بنابراين فعلاً چيزي عايد شما خوانندههاي فلك زده سينماتوگراد نميشود.
پس نوشت 2 :
با اين توضيحات بد نديدم كه متن آخرين نامهام را به فرهاد جعفري ( نويسنده كافه پيانو ) به عنوان خالي نبودن عريضه و اين كه احتمالاً همه را بابت زنده بودنم مطمئن كنم ، در سينماتوگراد بگذارم . گفتني ست كه اگر كافه پيانو را نخواندهايد خواندن اين نامه چيزي داخل كاسه تان نمياندازد. همچنين به محض پاسخگويي جناب جعفري ، پاسخ ايشان را نيز در ادامه پست خواهم آورد .
پس نوشت 3 :
با عرض تاسف اعلام ميكنم كه قلم ناچيز بنده شخصيتي ندارد ؛ يعني براي هر كس و براي هر چيز كه بنويسم گونه نگارشيام به طرز محسوسي تغيير ميكند . اين نوع نگارشم نيز براي فرهاد خان جعفري مخصوص كلام من با خود ايشان است و احتمالاً ديگر آن را از من نميبينيد . بالاخره بايد يك جوري بگويم كه با “فرانسوا تروفو” در مورد تئوري فيلمساز مؤلف اختلاف نظر دارم .
آقا فرهاد سلام ؛
چند صباحي ميگذره از اون موقعي كه كافه پيانو رو هم گذاشتم توي قفسه كتابهاي خونده شدهام . البته نه به اين معنا كه براي كتابهايي كه هنوز نخوندم قفسه مجزايي داشته باشم ، نه . نخوندهها رو اصلاً وارد قفسههام نميكنم .
با گفتمگفت توي بحبوحه انتخابات آشنا شدم و خب اگر خاطرتان باشد در اولين ايميلم آن زمان عرض كردم كه قصد ندارم راجع به كتاب صحبت كنم . ولي اتفاقاً الآن فقط ميخوام در مورد كتاب بگم ، در مورد قهوهچي مغرورش و از همه مهمتر، اونايي كه پاي ثابت ترك و فرانسه و اسپرسو 266 صفحهاي پيانو بودند . اندفعه ديگه نميخوام راجع به انتخاباتي صحبت كنم كه مردي با ظرفيت پايين سياسياش شيريني آن را به كام همه تلخ كرد . چه آناني كه به او راي داند كه آنها را به زمين و زمان بدبين كرد و چه آناني كه به احمدينژاد اعتماد كرده بودند و حالا سرخوردگي ناشي از تحقيرهاي تحميلي توسط او و يارانش در آنان موج ميزند .
از همين اول ؛ دستانم را بالا ميبرم و اعتراف ميكنم كه من يك منتقد ادبي نيستم و به عنوان يك منقد سينمايي قطعاً ابزار لازم براي بسط و نمايش تمام عيار از ضعف و قوت يك نوشته را ندارم . ولي به عنوان كسي كه سالهاست – از روزي كه ميتوانسته بخواند – بزرگترين سرگرمياش مطالعه است و يكي از خيليهايي ست كه با كافه 266 صفحهاي پيانو به معناي واقعي كيف كرد ، برايتان مينويسم . از چي ؟! از رسوباتي كه قهوههاي كافه شما در ذهن من ايجاد كرد و تجربه ثابت كرده كه اقلاً براي من نوشتن بهترين راه فرار از اين قبيل چيزها (رسوبات) است كه آدم دقيقاً نميدونه بايد باهاش چه كار كنه .
«این داستان پسرکشی یکی از پایه ای ترین تفکرات داستان های ملی ما ایرانیان است. رد آن را در قریب به اتفاق داستان های شاهنامه می توان گرفت و دید. در داستان زال، سام نریمان از سپید مویی پسر به هراس می افتد و از ترس بدنامی، او را به کسی می سپارد که از میانش ببرد. [...] داستان سیاوش هم از این قاعده مستثنا نیست و کاووس پدر و سیاوش پسر که دو راس یک مثلث عشقی را تشکیل می دهند، تاب یکدیگر را نمی آورند و کاووس ناخواسته او را به کام مرگ می فرستد و این گونه از او یک شهید می آفریند. حتا در داستان رزم گودرز و پیران، آنچه گودرز را بر آن می دارد که چنان انتقام دهشتناکی از پیران بگیرد و خون او را سربکشد، این است که پیران در قتل مستقیم یا غیر مستقیم انبوه پسران گودرز دست داشته. داستان رستم و سهراب که دیگر گفتن ندارد و پسرکشی اندیشه ی محوری آن است. حتا در داستان اسفندیار، گشتاسب به رغم آگاهی اش از مرگ اسفندیار به دست رستم، باز هم او را به نزد وی می فرستد تا دست بسته به بارگاه خویشش بیاورد. البته هنوز هم می توان این رد را در داستانهای دیگری گرفت اما نتیجه یکی است. همواره پسر یا تفکر و نیروی جوان از دایره ی قدرت یا کنار می رفته یا پس زده می شده یا حذفش می کرده اند. حال باید پرسید چرا پیران سالخورد ایرانی هرگز نمی توانسته اند تاب جوان و اندیشه ی جوان را بیاورند؟ چرا عمیقا معتقد بوده اند پیر آنچه در خشت خام می بیند، جوان در آینه نمی بیند؟ چرا از نواندیشی ، نوآوری، تغییر و به قول امروزی ها به روزشدگی گریزان بوده اند؟ نمی خواهم این حدیث را مکرر کنم. بسیار درباره اش سخن نوشته و گفته شده که اندیشه ی غالب تفکر غرب سیر معکوس داشته و این پسر بوده که پدر را می کشته و داستان ادیپ شهریار از این نظر یک نمونه است. اما با یک نظر به تاریخ ایران می توان سیر معکوسی را هم در کنار این جریان دید. در تاریخ ایران کم نبوده اند شاهان و سلاطینی که پدرکشی یا برادرکشی یا پسر کشی کرده اند. از همان تاریخ باستان هم نمونه می آوریم تا پای اعراب به میان کشیده نشود. خسروپرویز پادشاه افسانه ای ساسانی ، در طی یک عملیات پدرکشی است که شاه شاهان پارس می شود. اما پرسش اساسی اینجاست که چرا علیرغم حضور نمونه های مشابه تاریخی ، هیچ گاه ( جز در داستان ضحاک، که فردوسی بارها او را تازی نژاد خطاب می کند و تاکید بسیار دارد بر این که او از ایرانیان نیست) ما به نمونه ی قرصی که در آن داستان، پسری یا دختری به روال معکوس بر پدر بشورد ، نمی بینیم؟»
[ سكوت محض ] مهدی فتوحی لينك
نمی دانم چرا این روزهای داغ انتخاباتی به موضوعی که در نوشته فوق بدان اشارت رفته زیاد فکر می کنم. احساس می کنم اتفاق بزرگی در حال وقوع است. گویی در حال عبور از یک نقطه عطف در منحنی تاریخ و فرهنگ ایران هستیم. تاریخی بنیاد شده بر پدرسالاری و فرهنگی آمیخته به پسر کشی. انگار در لحظه ای از زمان قرار گرقته ایم که نمودار این منحنی در حال واژگون شدن است. از یک سو رعشه ها و لرزه ها و نعره های پدرسالارها و پدرخوانده ها را در هر گوشه و کناری می توان دید و شنید. از سوی دیگر شور و شوق پیروزمندانه جوانانی که گویا رهایی خود از بند یک زنجیر تاریخی و فرهنگی را جشن گرفته اند. البته در گذشته نیز جوانان این مرز و بوم رهایی خود از نظامهای سلطه پدرسالارانه را در موقعیتهایی جشن گرفته بودند. اما این جشن با آن جشنها تفاوتهایی دارد.
پروفسور حمید دباشی استاد دانشگاه کلمبیا در کتاب Iran: A Nation Interrupted (2007) تحلیل روانکاوانه ای از انقلاب اسلامی و دوم خرداد ارائه می دهد (ص. ١٩٨-١٩٩). او با اشاره با تاریخ شاهنشاهی در ایران – که در واقع همان تاریخ پدرسالاری است – به تشکیل سلسله پهلوی و دولت مدرن پدرسالار در ایران می پردازد که هویت ملی ایرانی را در قالب وفاداری به شاه – که عنوان پدر ملت را بر خود گذاشته بود – تعریف می کرد. محمدرضا پهلوی نیز همین رویه را با خودکامگی و سرکوبگری ادامه میدهد تا آنکه در انقلاب ۵٧ مردم ایران علیه این نظام پدرسالار شورش می کنند. اما دباشی یادآوری می کند که تکیه اصلی مردم در شورش و قیام علیه آن پدر ظالم, بر وجود یک «پدربزرگ» پشتیبان (امام خمینی) بود.
در تحلیل دوم خرداد ٧۶, دباشی می گوید که مردم ایران در انتخاب میان کاندیدایی که سعی می کرد با ریش انبوه سفیدش خود را شبیه «پدربزرگ» جلوه دهد, و کاندیدایی دیگری که آشکارا ویژگی های ظاهری زنانه داشت, گزینه دوم را انتخاب می کنند. از نظر دباشی مردم ایران در این انتخابات رای به «مادر» خود دادند. استناد دباشی به نام مستعار «فریبا» است که برخی مردم بعدها به خاتمی نسبت دادند. از نظر او این عنوان تاییدی است بر نوع نگاهی که مردم به او به مثابه یک شخصیت سیاسی مونث داشتند. جدا از این مثال مورد اشاره دباشی, می توان به عادت خاتمی به آرایش منظم, استفاده او از رنگ مو, فیگورهای زنانه اش در برابر دوربین, دست گرفتن شاخه گل سرخ, و به طور کلی «تمکین» و «کنش پذیری» او دربرابر قدرت (اعم از خارجی و داخلی) به عنوان سایر ویژگی های زنانه او اشاره کرد. (البته بماند که فمنیستها انتساب برخی این اوصاف به زنان را توطئه و القای تاریخی مردان می دانند و نه ویژگی «ذاتی» آنها, که این بحث جدایی است).
در تحلیل سوم تیر ٨۴, دباشی ابتدا اشاره می کند که برخلاف انتخابات ٧۶ در این دوره میلی برای شرکت در انتخابات نداشته است. چون امیدش را به جنبش اصلاحات از دست داده بوده است. درباره مرحله دوم انتخابات هم می گوید:«حتی جنازه من را هم نمی توانستید برای رای دادن به هاشمی رفسنجانی به پای صندوق رای بکشانید» (ص ٢٢۶) و اشاره میکند که شاید اگر در آن روزها در تهران می بود برای اینکه لج طبقه بورژوای تهرانی را دربیاورد احتمال داشت یواشکی برود و به احمدی نژاد رای بدهد. دباشی با اینکه براها مخالفت خود را با حکومت ایدئولوژیک اسلامی را یادآور می شود اما تصریح می کند که با در نظر داشتن وضعیت افغانستان و عراق بدون لحظهای درنگ احمدی نژاد را بر بوش و بن لادن ترجیح خواهد داد. این تناقضی است که از نگاه دباشی در وضعیت سیاسی کنونی ایران نهفته است. تناقضی که البته توانمند کننده است و نه فلج کننده. (همان)
پیروزی احمدی نژاد در سال ٨۴ از نظر دباشی تحقق «اراده مردم ایران» بود, یا لااقل اراده اکثریت آنها. از نظر او این حقیقت صرف نظر از این نکته است که دموکراسی در چارچوب یک «حکومت دینی» به چه میزان تعدیل یافته و یا محدود می شود. به تعبیر او اینکه ایرانیان شایسته وضعیت بهتری هستند منافاتی با به رسمیت شناختن نفس این پیروزی ندارد: «در مجاورت حکومتهای خودکامه ای چون عربستان, کویت, مصر و اردن – که همگی متحدین بزرگ آمریکا در منطقه هستند – ایران از نظر دموکراسی در مقیاس سال نوری جلوتر است. در قیاس با عراق و افغانستان نابود شده, ایران نور امیدی برای منطقه است. در همسایگی حکومت نژادپرست اسراییل که بر پشت شکسته فلسطینی ها بنا شده, ایران از نظر عدالت بمانند سوییس است» (٢٢۶).
دباشی با اشاره به سیاستهای اقتصادی و اجتماعی دولتهای سازندگی و اصلاحات مینویسد: «از سال ١٣٧۶ تا ١٣٨۴ اصلاح طلبان آنقدر مشغول نمایش خود به عنوان آدمهای لیبرال و باز و خواهان تغییر به طبقات مرفه و مصرفگرا بودند, که در عمل هیچ کاری انجام ندادند جز تامین آزادی های اجتماعی برای همان طبقه مرفهی که در دوران هاشمی شکل گرفته بود. لذا اصلاح طلبان نتوانستند به مسئله عظیم فقر که بازمانده دوران هاشمی بود رسیدگی کنند.»(٢٣١). از نظر دباشی «هفده میلیون ایرانی که در دوران سازندگی به حاشیه رانده شده بودند و شعار «گفتگوی تمدنهای» خاتمی نیز کمترین ارزشی برای آنها نداشت, تصمیم گرفتند که (در سوم تیر) به هر دو آنها درس خوبی بدهند.»
روشن است که دباشی در اینجا سوم تیر را از منظری طبقاتی – اقتصادی تحلیل میکند, بر خلاف تحلیل روانکاوانه ای که در بالا از انقلاب اسلامی و دوم خرداد ارائه داد. امروز تصاویری که از اجتماعات حامیان احمدی نژاد مخابره می شود نافی وجود یک هویت واحد و یکدست و یکپارچه در میان آنها است. این گروه از نظر طبقه اجتماعی, هویت مذهبی, سبک زندگی, محل سکونت, میزان تحصیلات, سن, جنسیت و … دارای وی#گی های متکثر و متنوعی است. لذا تقلیل دادن حامیان احمدی نژاد به جمعیت به حاشیه رانده شده در دوران سازندگی و اصلاحات چندان صحیح به نظر نمی رسد. اما شاید اگر مسیر تحلیل قبلی دباشی را ادامه دهیم به دریافت دیگری برسیم.
به نظر من, نفس اینکه احزاب اصلاح طلب ایرانی کاندیداهای پیر و فرتوتی را روانه میدان کردهاند بسیار گویا است. اینکه حتی گروههای سیاسی به اصطلاح «پیشرو» (progressive) در ایران نتوانسته اند به توافق برای معرفی یک چهره جدید و جوان و توانا و خوش بیان و فاقد سوابقی سوال بر انگیز برسند, هم بیانگر عقیم بودن این احزاب و گروهها است و هم نشانی است از سلطه مناسبات پدرسالارانه و تداوم فرهنگ پسرکشی در میان آنها. مضحک ترین صحنه در این انتخابات این است که کاندیداهایی که صدایشان میلرزد و نفسشان به سختی بالا می آید شعار «تغییر» و «تحول» و «نوگرایی» میدهند! رقیب آنها اما «پسری» سرکش و بی پروا است که در برابر چشمان حیرت زده (و البته نگران) تاریخ, یک تنه انبوهی از پدران و پدربزرگان و پدرسالاران و پدرخوانده ها را به چالش طلبیده است. گویی که این «پسر» تجلی تمام عیاری است از احیاء و ظهور مجدد آن «فردیت» لگدمال شده جوانان در فرهنگ و تاریخ ایران. گویی اوست که دارد آن ضربه نهایی را بر شبکه پوسیده مناسبات ایلی- قبیله ای وارد می آورد.
بی جهت نیست که برخی «احساس خطر» کرده اند. بی جهت نیست که رقیب با غلظت هرچه تمام بر طبل «ناموس» می کوبد. مگر نه اینکه فروکاستن هویت و شخصیت زن به «ناموس» از ارکان نظام پدرسالار است. البته این کوبیدن های اخیر بر طبل «غیرت» جز خنده حاصلی در برندارد: آخر آن «ناموس» که دیده شدن تصویر بسیار کوچک سیاه و سفیدی از او در یک قاب مدیوم شات تلویزیونی اینهمه «غیرت» و «هیاهو» به پا میکند, از مدتها قبل تصاویر رنگی تمام قدش بر سر هر کوچه و بازاری موجود بوده است و از کلوزآپهای او نیز در فیلم تبلیغاتی کاندیدای محترم «ناموس پرست» مکرر استفاده شده است. معلوم است که حتی طرفداران بقاء نظام پدرسالارانه هم دیگر به قواعد سنتی آن پایبند نیستند. انگار که فرویختن نظم کهنه و شکل گیری نظم جدید را خودشان دریافتهاند. و مگر دموکراسی چیزی جز ضعیف شدن و نهایتا فروپاشی روابط و مناسبات «پدرسالارانه» و «قبیله سالارانه» در جوامع انسانی است؟
به گمان من حوادث این روزها, فارغ از اینکه انتخابات چه نتیجه ای داشته باشد, پیامدهای بزرگ فرهنگی-تمدنی برای ایران در بر خواهد داشت. نباید نگاهمان را صرفا معطوف عرصه سیاست کنیم. مناسبات پدرسالاری و قبیله سالاری در همه ابعاد جامعه ما و حتی در محیطهای علمی, فرهنگی, هنری و ادبی سیطره داشته و دارد. شاید بتوان این مسئله را بزرگترین مانع در برابر جسارت و نوآوری و رشد و شکوفایی و عبور از قید و بندهای زاید و آداب و تشریفات بی خاصیت دانست. فروپاشی «دومینو»وار این مناسبات سرکوبگرانه, در محیطهای گوناگون سیاسی, اقتصادی, اجتماعی, فرهنگی و هنری می تواند زمینه ساز یک جهش و تحول بزرگ در جامعه و تاریخ ایران باشد. امیدوارم که این بار تاریخ سیاوش ها و سهراب ها تکرار نشود و این «پسر» جان سالم از این رویارویی به در برد. و البته امیدوارم اگر این «پسر» پیروز شد و جان سالم هم به در برد او خدای ناکرده آغازگر تاریخ پدرکشی نباشد. باشد که ریشه خشونت از فرهنگ و تاریخ ایران برکنده شود.
به نقل از [ نقد فرهنگ ] شهاب اسفندیاری لينك
از وقتي كه فوتبال را شناختم ، افلاطوني به بارسا عشق ورزيدم . باشگاهي كه در تمام اين سالها به سياق “تيم رؤيايي” تئوريزه شده توسط كرايف چشمنوازترين فوتبال جهان را ارائه ميداد. باشگاهي كه بر مبناي آرمانهاي انساني تأسيس شد و امروز نيز به جاي آن كه لباس ستارگانش تابلوي تبليغاتي سرمايهدارهاي شكم برآمده شود ، براي پررنگ شدن نام يونيسف پا به مسابقات ميگذارد. از طرف ديگر نيز از همان روزهاي نخستين آشناييام با فوتبال به طرز فراموش نشدني از “شياطين سرخ” متنفر بودم .
ديشب ، و زماني كه خاطرهي سالها تنفر از شياطين و علاقه به بارسا را در سينه داشتم ، در نهايت سرور شاهد اوج گرفتن آبي اناريها بودم و از به خاك افتادن شيطان لذت بردم. نماد فوتبال انگليس كه با هزينهي سرسام آور براي بزرگياش تبليغ ميكند تحقير شد تا تمام طرفداران فوتبال ناب اشك شوق بريزند يا حداقل به هلهله بپردازند ! ديشب روح لاتين بازهم پيروزياش را به فوتبال متعفن بريتانيايي تثبيت كرد .
مسي مثل هميشه طلايي بود و در برابر آن، همه رونالدو را ديدند كه هيچ كاري نكرد و تفاوتها بر همه آشكار شد . دوباره به ياد زشتيهاي فوتبال افتادم زماني كه به خاطر آوردم چند ماه پيش چه طور رونالدوي پرتغالي كه شهرهاش در فساد اخلاقي هموطنانش را نيز از او رويگردان كرده ، با تلاش بنگاههاي شرط بنديِ – به گواه خود رسانههاي انگليسي – به عنوان بازيكن سال 2008 جهان انتخاب شد . ديشب همه ديديم كه مسي فرسخها از او بالاتر است . تبريك به تمامي كاتالانها و دوستداران بيشمارشان در كره خاكي …
ويوا بارسا ، ويوا مسي .:. اسمايلي بوسه زدن به لوگوي .:. FCB
پينوشت رياضياتي : ديشب من به اين معادله پي بردم: MESSI >> RONALDO . شما چطور؟!
پينوشت زرد : از آنجايي كه بنده به معني واقعي كلمه انسان آزادانديشي محسوب ميشوم و شعار”زندهباد مخالف من” را با صداقت سر ميدهم، به تمام آن عزيزاني كه با كارشكني نگذاشتند من دو هفته پست بگذارم تبريك و تهنيت عرض ميكنم. به قول MAXX قربونتون برم من
هواي تهران بسي ناجوانمردانه گرم شده است . آلودگيش سرمان را بخورد اين هواي گرم لعنتي را چه كنيم ايها الناس ؟! قديم نديم ها كه كودكي بيش نبوديم ، هواي گرم مال 2 يا 3 ماه از سال بود ولي الآن رسماَ 7 ، 8 ماه از سال گرما نفس ميبرد . هر سال هم بدتر ميشود ماشاءالله ! تهراني كه هواي خنك كوهپايهايش روزي زبانزد بود اكنون با كمال تاسف ، بعد از اهواز و بندرعباس معمولاَ گرمترين مركز استان است .
از شما چه پنهان مدت زماني ست كه به ترك زادگاه ميانديشم اگرچه بندهاي بسياري در اينجا بر پايم بسته شده كه از غالب آنها گريزي نيست ولي خب اين هجرت خيالي ، حداقل به عنوان رؤياي شيريني براي من دلخوشي به بار ميآورد.
دست در دست هميم ، ملت ما پيروز است
حضور حداكثري بر همه مفروض است
تخريب كه كرده ؟ همه نقدها سازنده ست
حالا همه با هم : (( فضاي انتخابات خوب است ))
حدود هزار سال پيش دارو فروشي به نام محمد در نيشابور زندگي ميكرد كه در كنار پيشهاش به کسب علوم و درک صحبت مشايخ و بزرگان اهل تصوف نيز مي پرداخت و در اين راه آن قدر پيش رفت كه خودش را اين گونه معرفي ميكرد :
من محمد نامم و اين شيوه نيز / ختم کردم چون محمد اي عزيز
و بزرگي چون جلال الدين محمد بلخي(مولوي) او را اين گونه ستايش مي كند :
هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم يك کوچه ايم
او شعر مي گفت و داستان سرايي ميكرد ولي هيچ گاه در بند قالبها و وزنها نماند . در آثار منظوم و منثور او قالبها و فرمها صرفاً كالبدهايي بودند براي براي بيان مضامين عالي وگرنه آثارش چنان از معنا سرشار بود كه ازكلام فراتر مي رفت تا آنجا كه خودش مي گفت : ” شعر را در چشم من مقدار نيست … ” و البته با اين همه او استاد فصاحت و بلاغت در كلام بود .
سرانجام در بحبوحه تاخت و تاز مغولان بر ايران او نيز به مانند بسياري از بزرگان اين خاك به دست آن حراميها به قتل رسيد . نقل شده است كه پس از وارد آمدن زخم بر او و زماني كه در حال احتضار بود بر جايي با خون خود نوشت :
در کوي تو رسم فرازي اينست / مستان ترا کمند بازي اينست
با اين همه رتبه هيچ نمي يارم گفت / شايد که ترا بنده نوازي اينست
آري هزار سال از آن روز گذشته است و امروز ما چه محترمانه و در عين حال ناجوانمردانه محمد را به پستوهاي بايگاني كتابخانههايمان تبعيد كرديم . همه سرمستيم با “كافكا” ها و “هدايت” ها و ذره اي و حتي ذره اي نمي انديشيم به “عطار” ها . راستي ما با مغولان چه نسبتي داريم ؟!
نو شويد ، امروز 25 فروردين روز بزرگداشت محمد ، آن عطار بزرگ نيشابوري است .
اخراجي ها نيازي به معرفي ندارد . سري فيلمي كه شماره 1 و 2 آن در مجموع نزديك به 6 ميليارد در گيشه ها فروخته است . اين در حالي است كه ” اخراجي ها1″ از محل فروش DVD هاي خود نيز به درآمدي افزون از گيشه اش رسيد و “اخراجي ها 2″ به ميانه ي زمان اكرانش هم نرسيده است و هنوز زمان بسياري براي فروختن دارد . بنابراين به طور قطع اين عدد 6 ميليارد را بايد بزرگتر در نظر بگيريد . ولي در شرايطي كه سينماي ايران به قول عاميانه “هشتش گرو نهشه” و همواره محتاج كمك هاي بلاعوض دولتي ، چطور اين چنين پديده اي رخ مي دهد ؟ چرا اخراجي ها بسيار خوب مي فروشند ؟ آيا آن ها حتي جزء بهترين فيلم هاي سينماي ايران هستند ؟ آيا جزء بهترين هاي سينماي ما هستند ؟
نگارنده در ذيل اين مطلب مؤلفه هايي را ذكر مي كند كه شايد اين فروش نجومي را قابل هضم و حتي قابل پيش بيني جلوه خواهد داد .









دیدگاههای تازه