ناگفتهها؛ یعنی اون چیزی که به جز خودت کس دیگهای ازش خبر نداره، همیشه وجود داره فقط برای آدمهای مختلف کم و زیاد داره. برای آدمهای مختلف و البته در زمانهای مختلف. تا یه مقدارش خوبه، اصلاً باید باشه. از این «یه مقدار» که بیشتر بشه چندان جالب نیست ولی قابل تحمله. اگر این روند باز هم رو به فزونی بگذاره کم کم اذیت کننده میشه. و زمانی میرسه که وسعت این ناگفتهها انقدر زیاد میشه که وجود درونی آدم با موجودکالبدیش از سر درماندگی به این نتیجه میرسن که یک انفجار نزدیکه. این موقع دیگه اوضاع خیلی پیچیده و بغرنج میشه. حالا دیگه هر چیزی امکان وقوع داره. از همه بدتر این که کلیتِ ناگفتههات به حد غیر قابل تصوری دردناک باشه و چقدر بدتر این که ترکیب این دردها استخوان خرد کن باشد.
دوستان گرامی با عرض تأسف؛ بازی تمام شد،
خدانگهدارتان تا نمیدانم کی …
Komeilian.Hossein@gmail.com





9 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
ژوئن 5, 2010 در 4:27 ب.ظ.
منادددداااااا
همۀ زندگی یه بازیه،
که یه روز تموم می شه…
گاهی بعضی بازیا رو خیلی جدی می گیری
و این یعنی اشتباه بزرگ
بی خودی رنج می کشی
وقتت رو هدر می دی
با روحت بازی می کنی….
گاهی این بازیا اون قدر بغرنج می شن که دیگه نمی تونی تحمل کنی و
رازت رو هر چند که خیلی هم راز نبوده، افشا می کنی، بلکه کمی آروم بگیری
همۀ بازیا یه روزی تموم می شن، مهم اینه که به موقع تموم بشن
مثل بازی زندگی و مرگ
مهمه اینه که چه جوری تموم بشن
امیدوارم هر چه زودتر شاهد اکران فیلم ها و ساخته هایتان ( اسم علمی و تخصصی اش رو نمی دونم! ) باشیم،
{ و بالاخره فیلم بین! بشیم! }
هر چند که خودتان متخصصید؛ اما اگر کمکی خواستید در خدمتیم.
سایه تان بر سر جوانان ایران زمین مستدام…
در پناه حق
شاد و سر افراز باشید
پی نوشت:
عنوان مناسبی، متن مناسبی بود، کلا مناسب بود
ژوئن 5, 2010 در 4:32 ب.ظ.
امیررضا تجویدی
سلام جناب جمالزاده عزیز
ای بابا،دوباره چرا؟
ژوئن 5, 2010 در 5:05 ب.ظ.
The Innovative Muse
چرا؟!!!!!
ژوئن 6, 2010 در 10:14 ق.ظ.
مسعود
جمالزادهی گرامی خودت که بهتر میدانی چهقدر دوریتان برای ما سخت است. نکن این کار را با ما…
ژوئن 6, 2010 در 11:19 ق.ظ.
تبسم
انقدر بی مزه بازی درنیار.
اصلاً از این رفتارت که مثل آدم های ضعیف می مونه خوشم نیومد. ما رو باش این همه رو دیوار کی یادگاری نوشتیم.
ژوئن 7, 2010 در 5:51 ب.ظ.
وحید جلالی
تازه داشتیم رفیق می شدیم که!چرا آخه؟
ژوئن 8, 2010 در 4:33 ب.ظ.
منادددداااااا
در تایید فرمایشات نخستمان عارضیم که …
گوش اما باید!
خودمان هم نمی خواهیم اینقدر طولانی بشود هاااااا ولی چه کنیم، خود خویشتن خویش کش دار می شود! ما را تقصیری نبودست والله!
باید برویم می آِییم می نگاریم
چه قدر از پیچوندن آدما لذت می بریدهاااااااااااااااااااااا
ژوئن 8, 2010 در 4:46 ب.ظ.
منادددداااااا
هدف یعنی مسیر
وقتی توی مسیری این همون رسیدن به هدفه…
برای اینکه بازی مرگ و زندگی هم اون جوری تموم بشه که باید
نباید: تصادف، مرگ طبیعی، بیماری …
باید : شهادت
خب، باید توی مسیر بود دیگه…
و اگه این بازی جوری تموم شد که نباید( با تعریف بالا )دیگه این مهم نیست اگه توی مسیر اون جوری بودی که باید…
اوووووووووه چه قدر باید نبایدی شدهاااااااااااااااا
ژوئن 29, 2010 در 7:57 ق.ظ.
ژاله - ف
با درود .. مدتي از شما بي خبر بودم… اميدوارم موفق باشيد. گاهي سري به ما بزنيد.