ابتدا توجه کنید؛ این داستانک حدود 15 روز پیش در یک شرایط خاص به نگارش در آمد و باز هم در شرایطی خاص در «آدم برفیها» – که هرگز آب نمیشوند – در معرض دید عموم قرار گرفت. در حال حاضر لزوماً هیچ توافقی با هیچ بند یا حتی گزارهای از آن حس نمیکنم. چون این نوشته – بر خلاف بسیاری از نوشتههای که هنوز محملی برای عرضهی عمومی نداشتهاند – کاملاً تصادفی در بازخورد به واقعهای خاص خلق شده است. لینک آن در آدمبرفیها را هم نمیگذارم تا اوقات گرانبهایتان بیهوده تلف نشود.
===========================================++
دو روز پیش بود و هنگامه ی گرگ و میش. مشغول تورق آلبومی بودم از آلبومهای عکس خانوادگی. آلبوم پر بود از عکس سفرهای جور و واجوری که رفته بودیم. توجهم به یک سری عکس که مشخص بود مال یک سفر خاص است جلب شد. نماها متعلق به یک جای کوهستانی سرسبز بود که تیزی هوای پاییز به نحو چشم نوازی گُله گُله ی آن سبزی ِ تمام را زرافشان کرده بود. احتمالاً کلاردشت بود و اواخر آبان. من یک لباس سورمهای رنگ به تن داشتم که راههای زرد افقی با ضخامتهای نحیف مثلاً طرح دارش کرده بودند. خلاصه جالب بود؛ به خصوص این که من توی بیشتر عکسها بودم و خیلی هاش هم عکس تکی ِخودم بود با فیگورها و حالتهای مختلف.
***
صبح ِ زود ِ همان روز باید بیرون می رفتم. کوله را به دوش انداختم و مسیر ۱۰ دقیقهایی را که باید از کنار اتوبان پیاده می رفتم تا تاکسی سوار شوم، آغاز کردم. توی این ۱۰ دقیقه بود که به این نتیجه رسیدم که من هیچوقت لباسی با رنگ سورمهای و راه های زرد افقی نداشتم. یا چرا توی اون عکس ها هم قد کسانی بودم که از من کوتاه ترند ؟ میدانم که من قدم از آنی که توی عکس ها بود خیلی بلندتر است. تازه من هیچ موقع از نیمهی مهربه آنم طرف، کلاردشت یا جایی شبیهش نرفته بودم. از همه مهم تر من همیشه خیلی کم عکس دارم. یا پشت دوربین ام یا دور از دوربین. این دیگر چه جورش است؟ کجا من این همه عکس تکی در حال لبخند و ادا گرفتم؟!
زمانی که داشتم سوار تاکسی میشدم دیگر مطمئن بودم که من مطلقاً به چنین مسافرتی نرفته بودم.
***
حدود ۸ دقیقه پیاده راه است. از جایی که از آخرین تاکسی پیاده میشوم تا محل کاری که آن روز به قصدش بیرون زده بودم. کوچه باغ نسبتاً بکری در شمال غرب تهران. میگویم نسبتاً بکر چون آن جا سایت عمرانی یک مجتمع عظیم آموزشی است و اسکلت فولادی آن پوز درختان ۶۰ ، ۷۰ ساله ی منطقه را در «بلند بودن» زده. البته در یک رنگی این درختان بی رقیب اند. از جمله این که؛ ساکنان آن هیکلها امروز کارگران ساختمانی و مهندسان و فردا دانشجویان و اساتیدشان هستند ولی ساکنین این یکی ها امروز ، فردا و تا همیشه ی زنده بودنشان همه چیز است غیر از انسان. در حال قدم زدن در همین گذارگاه ِ سنت و مدرنیته بودم که فکر و خیالهایی به سرم می زد تا راه حلی برای همهی بغرنجیهای زندگیم پیدا کنم. ولی افسوس که مثل همیشه به این نتیجه میرسیدم که «زندگی باید کرد.»
سایت مجتمع را که بین درختان محصور شده بود دور زدم و به درب ورودی فلزی آن رسیدم. آقای تپلی از باجه ی نگهبانی بیرون آمد. تا مرا دید به سمتم آمد و در حالی که درب را باز می کرد گفت: «سلام آقای مهندس صبحتون بخیر.»
من هم مثل همیشه با خوشرویی جواب دادم: «سلام آقا یحیی! صبح شمام بخیر.» سلام رو جوری کشیدم که انگار دارم به یک دوست صمیمی که مدتی ست ندیده مش سلام میکنم. در صورتی که او را هر روز دارم میبینم وانگهی جزو دوستان صمیمی من هم به شمار نمیآید.
***
طبق قاعده باید تا ۳ سر کار میماندم ولی تجربهی غریب صبح و کارهای تلمبار شدهی دیگر انگیزه ای شد تا چند ساعت زودتر یعنی حدود ساعت ۱۱ خودم را از آن جا خلاص کنم.
به خانه که رسیدم، یکراست رفتم پای لپ تاپ و مشغول انجام کارهای عقب افتاده شدم. اصلاً دنبال آن آلبوم نرفتم چون خوب میدانستم چنین چیزی وجود ندارد. برایم تازگی نداشت این چیزها. میدانستم که این هم یک بخش کوچک از کابوس لعنتی زندگی ام است. فقط آرزو کردم که حوالی صبح زودی که همینجوریش هم بیدار شدن و بیرون رفتن طاقت فرسا ست، دیگر درگیر این تجربه ها نشوم. البته این آرزو هم پر پر شد و امروز صبح نزدیکای گرگ و میش، برای آخرین بار آن آلبوم را دیدم.





18 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
مه 10, 2010 در 8:04 ق.ظ.
shabtaab
سلام
با مطلب جديد بروزم
http://shabtaab.wordpress.com/2010/05/06/00042/
مه 10, 2010 در 9:16 ق.ظ.
گوش قرمز
مطمئنید که رژۀ عکس های آلبوم برای آخرین بار بود ؟ (0:
صبح های زیادی در پیش است ، زندگی باید کرد !
=================
بله البته.
ترجیح میدهم در ضمیمه چیزی ننویسم. به هر صورت باید خود آن سطور توان دفاع از خود را داشته باشند.
جمالزاده
مه 10, 2010 در 10:47 ق.ظ.
تبسم
از اين داستانكهاي روزانه خوشم مياد. (يعني اينكه يه روز رو شرح ميدن!)
حالا چرا كابوس؟ خواب به اين قشنگي؟ تازه سورمهاي هم بهت مياد!!!! اونم با راههاي زرد افقي نحيف!
اون بچه تو عكسا چقد شاد و شنگول بوده، تو از بچگي هم پشت دوربين بودي؟؟
========================
سلام.
خیلی خوبه که داستانكهاي روزانه خوشم مياد.
البته این ماجرا به اون شکل مربوط به من نمیشه. اگه میشد داستان نمیشد، روز نوشت میشد.
جمالزاده
مه 10, 2010 در 1:09 ب.ظ.
مسعود
درود بر جمالزاده بزرگ!
راستش من هم توی زندگی ام از این کابوس های لعنتی زیاد می بینم جوری که بعدترش دهان خودم باز می ماند و البته باید گفت هر کاری که می کنم رهایی از دست این کابوس های لعنتی غیر ممکن به نظر می رسد. برای ام کلی تعجب دارد که چرا این فکر و خیال ها برای یک بار هم که شده دوست داشتنی از آب در نمی آیند…
=================
درود.
این طوری راحتتر میفهمیم که فیلمهای «لینچ» از اونی که معمولاً تلقی میشه به زندگی نزدیکتره.
جمالزاده
مه 10, 2010 در 5:44 ب.ظ.
امیررضا تجویدی
سلام جناب جمالزاده عزیز
مرسی بابت پست استاد،شبیه داستان های هیچکاکی بود!
به خصوص سرگیجه!
==================
سلام.
ارجاع سیستماتیکی مد نظرم نبود با این حال ماجرا باز هم شمولیت وسیع دنیای هیچکاک رو نشون میده.
جمالزاده
مه 11, 2010 در 6:16 ق.ظ.
The Innovative Muse
این ساخت و سازهای بیرویه قرار است کی متوقف شود؟
راستی وبگاه ما هم آپ شده!
=====================
جمعه! البته شنبه دوباره راه میفته.
چشم، سر میزنم.
جمالزاده
مه 12, 2010 در 6:32 ب.ظ.
خانم فتاحی
سلام.داستان بامزه ای بود.
از بابت معرفی فیلم هم ممنونم.خداروشکر که فعلا فرصت فیلم دیدن ندارم!!!ایشالا در اولین فرصت.البته بعضی ها رو دیدم.نمیدونم چی باعث شده که اینطوری بشه اما میدونم که خشونت زیادی توی فیلمها ریخته شده طوری که برای دیدن فیلمی که دلهره و خشونت جونتو نگیره و چرت و پرت هم نباشه باید کلی بگردی!ابی قرمز سفید رو مدتهاست که دنبالشم.سه چهار ساله!
یک ذهن زیبا رو دیدم.و کلی هم برای همه ی ما دانشجویان ریاضی اون موقع خاطره شد!
نفس عمیق رو دارم اما باز نمیشه سی دییش!
===================
سلام.
ممنون. آرشیومان را معرفی میکنیم.
جمالزاده
مه 13, 2010 در 5:20 ق.ظ.
احسان
سلام
البته فکر می کنم اگه عکسا بودن نظرتون این نبود! چون عکسا از فیلم سینمایی سیمسون ها بودن!!
من در خدمتم به هر حال و لینک شما رو قرار دادم.
موفق باشید
===================
سلام.
آهان، از اون جهت؟! خب حق با شماست.
خدمت از ماست، من هم لینک کردم.
جمالزاده
مه 14, 2010 در 1:58 ب.ظ.
منادا
سلام
این قسمت برترین مطالب رو فکر کنم تازه گذاشتین ، و گرنه که من خیلی توی هپروتم!
چند وقت پیش از پست هاش که چیزای دیگه بود خوندم.
…
…
یعنی حرف برای گفتن زیاده! مثلا این پستتون، مثلا اون پست تهرانی تون …
=====================
سلام.
تازه که نیست چند ماهی هست. ولی به هپروت هم ربطی نداره. بالاخره مشکلات زیاده!
حرف برای گفتن صد در صد زیاده، و مشتاقیم که در ذیل همان پست بنگاردیش تا ما هم بخوانیمش.
جمالزاده
مه 15, 2010 در 8:11 ق.ظ.
منادا
گذاره
گذارده است یا گزاره؟!
!
راستش منم خیلی دوست دارم از این تجربه های ماورایی داشته باشم، ولی تا حالا نداشتم، بهتون تبریک می گم.
همینجوری یه هویی این جوری شد؟
تحت تاثیر فیلم خاصی نبوده؟
===================
صد در صد «گزاره» درسته. ممنون از دقتتان، تصحیح شد.
تجربههای ماورایی قرار نیست دوستداشتنی باشند، اساساً ماهیتی دارند که «برچسب نخور» شان میکند. با این حال این تجربهی من نبوده، داستان است و داستان.
جمالزاده
مه 15, 2010 در 10:37 ق.ظ.
منادا
در این جور مواقع اصولا می گن:
نمکدون!
یعنی سر کاری بود؟
آخه خودتون گفته بودین که مربوط به قبل بوده.
===================
گفتم نوشتهش مال قبل بوده و در بازخورد به یک اتفاق خاص نگاشته شده. طببیعتاً بازخوردش هم ذهنی منعکس شده نه عینی.
جمالزاده
مه 16, 2010 در 7:35 ق.ظ.
philo.philosophia
آهان یعنی اون اتفاق خاص بالاخره بوده دیگه!
درست فهمیدم یا بازم پیچ و خم داره
{ آیکن هنگیدن! }
=================
یه کم ابهام هم گاهی خُبهسْ! (به قول اصفهونیا)
جمالزاده
مه 18, 2010 در 3:01 ب.ظ.
دوستدار دانایی
هر جور راحتین
==========
مه 18, 2010 در 5:50 ب.ظ.
philo.philosophia
به قولی ایصفاهونیا منظوردون بودس دیگه
ابهام همیشه خوب بودس
فقط یه کمی همچین درد آورس
یا ایها الانسان
انک
کادح
الی ربک
کدح
فلملاقیه
…
اینا!
بازم منم! توی لپتاپم این سیوه توی کامپیوتر خونه دوستدار دانایی!
دیگه دیگه
===================
بله همون دیگه.
ما شما را رصد میکنیم. یک فروند دیکِتور ِ الهی داریم که از هر جا و با هر اسمی کامنت بگذارید دوزاریمان میافتد!
جمالزاده
مه 18, 2010 در 7:05 ب.ظ.
HADI
salam
az neveshtaton lezat bordam.
ziba bood
khososan in ebham va sardargomi.
khoshhal misham be weblagam sar bezanid
=======================
سلام.
ممنونم.
حتماً سر میزنم.
جمالزاده
مه 28, 2010 در 3:26 ب.ظ.
philo.philosophia
دیکتور
یا دیتکتور؟
اونم یه فروند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الهی ؟؟؟؟؟؟
=============
دیتکتور. یک فروند برای این امر و چند فروند برای سایر امور!
جمالزاده
مه 29, 2010 در 6:02 ق.ظ.
philo.philosophia
معما طرح می کنید!
یه کمی سخته! البته هوش سرشار! بنده رو هم که اگه احتساب کنید
یعنی یه کمی خیلی سخته
=================
معما ؟! نه به جان خودم!
جمالزاده
مه 29, 2010 در 7:56 ق.ظ.
philo.philosophia
من فعلا فقط به این نتیجۀ نچندان خوشایند دست یافتم!
1- من زیر ذره بینم! اونم با چند فروند، که یکی اش الهیه و البته این الهی بودنش رو دیگه نمی دونم
2- من با همون اسمایی که گفتم کامنت می دم، نه نام دیگه ای، اشتباه نشه هاااااااا
===================
من که ذرهبین ندارم ، ولی اسم ها رو خوب یادم میمونه و سبک نگارش رو البته.
جمالزاده