شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ مه 2010 هستید.
دوستانی که از اولین روزهای این وبلاگ تاکنون کم و بیش دنبالش میکردند ( که فکر میکنم دو سه نفر بیشتر نباشند) خاطرشان هست بخشی را به نام «حرفِ عکس». به دلایلی «حرفِ عکس» پیگیری نشد یا بهتر است بگویم که حذف شد، چون حتی در پستی نوشتم که دیگر کار آن بخش تمام است. با این حال قصد دارم دوباره آن را احیاء کنم، البته این بار بیشتر موضوعات سینمایی خواهد بود.
قرار نیست این بخش یادی از فیلمهای محرک نوستالژیها باشد. در واقع اصل ماجرا معرفی، مرور و یادآوری نکاتی ست که شاید از قلم افتاده باشند. یکی از اصول در این بخش، رعایت ایجاز است.
برای این که دقیقاً نمیتوان چارچوب این بخش را شفاف بیان کرد، توجه شما را به اولین حرف عکس *جدید* جلب میکنم.
ابتدا توجه کنید؛ این داستانک حدود 15 روز پیش در یک شرایط خاص به نگارش در آمد و باز هم در شرایطی خاص در «آدم برفیها» – که هرگز آب نمیشوند – در معرض دید عموم قرار گرفت. در حال حاضر لزوماً هیچ توافقی با هیچ بند یا حتی گزارهای از آن حس نمیکنم. چون این نوشته – بر خلاف بسیاری از نوشتههای که هنوز محملی برای عرضهی عمومی نداشتهاند – کاملاً تصادفی در بازخورد به واقعهای خاص خلق شده است. لینک آن در آدمبرفیها را هم نمیگذارم تا اوقات گرانبهایتان بیهوده تلف نشود.
===========================================++
دو روز پیش بود و هنگامه ی گرگ و میش. مشغول تورق آلبومی بودم از آلبومهای عکس خانوادگی. آلبوم پر بود از عکس سفرهای جور و واجوری که رفته بودیم. توجهم به یک سری عکس که مشخص بود مال یک سفر خاص است جلب شد. نماها متعلق به یک جای کوهستانی سرسبز بود که تیزی هوای پاییز به نحو چشم نوازی گُله گُله ی آن سبزی ِ تمام را زرافشان کرده بود. احتمالاً کلاردشت بود و اواخر آبان. من یک لباس سورمهای رنگ به تن داشتم که راههای زرد افقی با ضخامتهای نحیف مثلاً طرح دارش کرده بودند. خلاصه جالب بود؛ به خصوص این که من توی بیشتر عکسها بودم و خیلی هاش هم عکس تکی ِخودم بود با فیگورها و حالتهای مختلف.





دیدگاههای تازه