SEHRE SAHAR-cinematograd

مرد پشت پنجره وایستاده‌٬ طبقه‌ی پنجم ششم٬ درست مشخص نیست‌. داره با حرکت دست و بدنش یه چیزی رو به یه زن که پایین توی حیاطه نشون می‌ده‌. زن هم اطوارهای برای مرده در میاره که حالیم نیست یعنی چی‌. فاصله‌ام باهاشون اونقدر نیست که بتونم صورتشون رو ببینم‌. نه هیچی معلوم نیست‌. زن دست از ادا اطوار‌هاش بر‌می‌داره و برمی‌گرده رو به ماه که آسمون شب رو روشن‌ کرده‌. وای‌! مرده یهو شیشه‌ی پنجره رو شکست و از اون بالا پرید‌. سریع رسید پایین و بدنش با شدت کوبیده شد زمین‌. زنه آروم رفت بالا سرش یه خرده نگاهش کرد بعد دوباره برگشت سمت ماه‌. کم‌کم دیدم داره تبدیل به یه موج می‌شه و محو‌. حس کردم داره می‌ره به آسمون‌. نفهمیدم چی ‌شد٬ جرأت کردم و ازش پرسیدم‌: «تو که داری می‌ری می‌دونی من کی‌ می‌رم‌٬ چطوری می‌رم‌؟» بانگ صدام تو گوش خودم پیچید‌. همون طور که داشت موج‌گونه محو می‌شد٬ سمت من اومد و دیدم لب‌هاش که تنها عضوی تو صورتش بود که هنوز سرجاش بود٬ شروع به تکان خوردن کرد و با طمأنینه گفت‌ …

لعنت به این کابوس‌های نحس و سمج ‌. بلند می‌شم برم یه آبی چیزی بخورم‌ ولی درخشش ماه حواسم رو پرت می‌کنه‌. می‌رم پشت پنجره تا خوب ببینمش‌ … کاشکی ازش نپرسیده بودم‌٬ کاشکی نمی‌یومد به سؤالم جواب بده‌. کاشکی جوابش این نبود‌٬ کاشکی … دیگه بسه‌. سد شیشه‌ای روبروم رو خرد می‌کنم بعدش خنکای هوای سحر که هجوم می آورد و فرصت اندکی که مزه‌ی ماه رو خوب بچشم‌.

داستانکی از حسین کمیلیان ++ ۵ شهریور سال ۱۳۸۸