نگاهي بر فيلم ” كلـبـه “

كارگردان : جواد افشار

نويسنده فيلمنامه : برزو نيك نژاد

بازيگران : كامبيز ديرباز ، بهاره افشاری ، احمد مهرانفر ، سحر ريحانی ، جمشيد هاشم‌پور

50_870625_L600

stars-1.5

خطر لوث شدن : هر آنچه در زير مي‌آيد ممكن است فصه فيلم يا پايان ماجرا را لو بدهد !

كلبه ؛ وحشت و خنده در آغوش هم

تمامي فيلمسازاني كه ژانر وحشت را تجربه كرده‌اند ، اذعان دارند كه بزرگترين كابوسشان خنديدن تماشاگر به بخش‌هايي از فيلم است كه قرار است آن‌ها را بترساند و متأسفانه در كلبه اين اتفاق نا خوشايند روي مي‌دهد . البته ماجرا كمي بغرنج مي‌شود اگر بگوييم خودِ فيلمساز در جاهايي از فيلمش به طرز آشكاري سعي در خندان مخاطب دارد. يعني او بستري كمدي را در كنار ژانر اصلي طرح ريزي كرده است . با اين حال خارج شدن فضا از دست فيلمساز به سمت كمدي آن هم در زمان‌هاي دلهره آور و ترسناك فيلم ، كاملاً مشهود است . قصد اصلي‌ام در اين نوشته اين است كه اين خنده‌هاي نابجا را ريشه يابي كنم.

تجربيات تا كنون سينما نشان داده است كه هرگاه دو وجه نا‌متجانس و گاه متضاد وحشت و خنده در كنار هم قرار بگيرد ، به شكلي كه قصد بر اين باشد كه وجه ترس غالب باشد ، ناگزير فيلم بايد از يكي از الگوهاي زير پيروي كند :

الگوي اول

سام ريمي – فيلمساز آمريكايي – را اكثر ما با كارگرداني سري فيلم‌هاي مرد عنكبوتي (+ + +) مي‌شناسيم و در درجه بعدي شايد بعضي‌ها او جايگاه او را در تهيه‌كنندگي سري فيلم‌هاي بازسازي شده كينه به خاطر آورند. امّا چيزي كه اين‌جا از ريمي اهمّيت دارد آن است كه او در دهه 80 و 90 تجربه كننده نوعي از سينماي وحشت بود كه نگارنده از آن به عنوان Comedy Horror ياد مي‌كند.

Crimewave و The evil dead و The evil dead II در دهه‌ي 80 ميلادي و پس از آن Army of Darkness در سال 92 ، فيلم‌هايي بودند كه موقعيت‌هاي كمدي و وحشت را به هم آميخته بودند بدون آنكه ميانشان فاصله گذاري محسوسي صورت گيرد . البته منتقدان فقط تا حدي از “ارتش تاريكي” راضي شدند و گيشه‌ي فيلم‌هاي مورد بحث نيز به نحوي بسته شد كه ريمي ديگر دنباله‌ي تجربه‌گرايي خود را نگيرد. ولي تجربه‌ي ارزشمندي كه براي او و ساير سينماگران باقي ماند اين بود كه دو وجه نامتجانس “خنده” و “ترس” تنها در يك حالت مي‌توانند در كنار هم – و بدون فاصله گذاري – قرار گيرند و آن هم زماني كه فضاي فيلم به سمت فانتزي حركت كند . در واقع ريمي گونه‌ي جديدي را خلق نكرد و تنها زيرگونه‌ي ديگري را در گونه فانتزي – و نه وحشت – تجربه كرد.

اين نوع از فيلم‌‌ها در سينماي جهان چندان تجربه نشد اگرچه برخي از فيلم‌هاي تيم برتون اين نوع از سينما را تداعي مي‌كند ولي بيان فانتزي او پررنگ تر از آن است كه آن را در اين نوع قرار دهيم . در سينماي ايران نيزهيچ تجربه‌اي ، حتّي نزديك به اين نوع نيز نداشتيم.

الگوي دوم

نوع ديگري از فيلم‌هاي ژانر وحشت هستند كه در زمان‌هايي طعم كمدي موقعيت را هم به مخاطب مي‌چشانند . البته بعدِ كمدي در اين نوع به مراتب كمرنگ‌تر از مؤلفه‌‌هاي وحشت موجود در فيلم است و اساساً دليل به وجود آمدنش نيز ترسيم صحيح فضاي داستان است تا پرداخت به خود كمدي به شكل كلاسيك . به عنوان مثال در سري فيلم‌هاي جيغ (+ + + ) به دليل آن كه داستان در يك محيط تين‌ايجري مي‌گذرد بنابراين طبيعي است كه فيلمساز براي توصيف نزديك به حقيقت ، از موقعيت‌ها و ديالوگ‌هاي كمدي سود ببرد. به عبارتي ديگر كمدي در اين نوع ، اصل نيست بلكه ابزار رسيدن به فضاسازي قابل باوري است كه ژانر وحشت در آن سامان مي‌گيرد. در كنار اين شرحي كه به نوع دوم داده شد بايد گفت ويژگي اصلي متمايز كننده اين نوع ، فاصله گذاري محسوس بين فضاي كمدي و ترس است .

در سينماي وحشت ايران نيز كه سابق بر اين گفته شده بود چندان پر‌سابقه نيست، تنها “خوابگاه دختران” واجد اين ويژگي‌ها بود .

بازگشت به كلبه

حال به كلبه باز‌مي‌گرديم تا مشاهده كنيم اين فيلم از كدام الگو تبعيت مي‌كند. كلبه نتوانسته است بين وجه ترس و خنده فاصله‌گذاري انجام دهد و طبق توضيحات بالا ، اين تنها زماني ميسر است كه فيلم بيان فانتزي را بر رويدادهايش مسلط كند . در صورتي كه مشاهده مي‌كنيم كه اين اتفاق نيز نمي‌افتد . فيلم مطلقاً و در هيچ موردي به فانتزي شباهت ندارد و اتفاقات در بستري از رخدادهاي معمولي و واقعي شكل مي‌پذيرد . پس الگوي اول منتفي است و همچنين الگوي دوم نيز وابسته به فاصله‌گذاري مناسب است كه فيلم از آن بهره‌مند نيست . اين نقيصه باعث مي‌گردد كه خنديدن مخاطب در صحنه‌هاي مختلف از دست فيلمساز خارج گردد زيرا به بيان ساده مشخص نيست كجا بايد بترسد و كجا بايد بخندد !

علت اصلي اين كه فيلم در فاصله‌گذاري نا‌موفق است آن است كه از كاراكتر كمدي به جاي كمدي موقعيت استفاده كرده است . احمد مهرانفر در نقشي كمدي ظاهر شده است كه فاصله‌گذاري ميان ترس و خنده را ناممكن ساخته است . زيرا مخاطب عادت دارد به كاراكترهاي كمدي بخندد و كاري به موقعيت او هم ندارد .

تماشاگران كلبه نيز حتّي به ترس او نيز مي‌خندند و اين قطعاً به ژانر اصلي فيلم آسيب جدي مي‌زند. همچنين است وضعيت اصغر نقي‌زاده كه همه او را با كمدي مي‌شناسند و انتخاب او براي نقش پليس – هرچند نقشي كم‌رنگ است – كمي عجيب به نظر مي‌رسد . اين سردرگمي‌ها علت اصلي خنده‌هاي نابجاي تماشاگران است .

تأكيد بيش از حد بر ديالوگ‌ها و موقعيت‌هاي غير جدي و طنز نيز چندان با روح ساخت فيلم در اين ژانر سازگار نيست . بر اين‌ها اضافه مي‌كنم كه مؤلفه‌هاي وحشت در فيلم آن چنان دم دستي و تكراري است كه ما را به ياد فيلم‌هاي ژانر وحشت كودك و نوجوان مي‌اندازد . ترس از حمله كردن سگ ، جيغ زدن از ترس يك مار كوچك ، زنده شدن مرده – آن هم با چهره‌اي مضحك كه بيشتر خنده‌دار است تا هراس‌آور – و … سال‌هاست از اركان فيلم‌هاي ترسناك دنيا خارج شده است . ترسيدن كاركترهاي فيلم از عناصر دم دستي نيز بر خنديدن مخاطب تأثير غير قابل انكاري دارد.

تحسين جواد افشار ، ترغيب براي بهتر بودن

با تمام انتقاداتي كه بر فيلم دارم ولي قصد دارم جواد افشار را تحسين كنم . زيرا اولاً : اگر چه كلبه را براي گيشه ساخته بود ولي جرأت داشت و فيلمش را در جشنواره فجر شركت داد . اين هيچ معنايي نمي‌دهد جز آن كه براي بهتر شدن كارش سعي دارد از نظرات كارشناسان و منتقدان استفاده كند . ثانياً : براي ساخت فيلمي براي گيشه سراغ الگوهاي رايج سينماي تجاري اين روزهاي سينماي كشورمان نرفت . فيلم او با تمام اشكالاتش در اين زمينه نيز شجاعت به خرج داده است. بنابراين هر چه مي‌گويم نيز نه براي عقده‌گشايي و از سرعلاقه به سينماي ايران است كه همه‌مان مشتاقانه منتظر ايده‌هاي متنوع و نو در آن هستيم.

در تفاوت “گاف” و “ضعف منطقي”

در اين فيلم مي‌توان هم مثالي را براي گاف (Goof) و هم مصداقي براي ضعف منطقي پيدا كرد. اين كه فيلمساز سگ نژاد‌دارِ “گريت دين” را به عنوان سگ ولگرد در جنگل نشان دهد ، مثالي بارز براي گاف ( عاميانه‌اش سوتي است ) محسوب مي‌گردد! و اين كه چرا اين جوانان كه در صدد مصاحبه در مورد پيشه‌هاي متفاوت هستند به جاي بهشت زهرا‌ي خودمان كه هم نزديك گوشمان است و هم پر از غسال‌هاي جور واجور ، كيلومترها راه در كوه و جنگل مي‌پيمايند تا با يك غسال – كه حتّي شغل اصلي‌اش نيز، اين نيست ! – مصاحبه كنند. تمام اين لقمه را دور سر گرداندن به چه دليل است ؟! اين كه با بردن داستان به يك قبرستان دورافتاده، ژانر وحشت را به زور (!) شكل دهد . اين ابهام منطقي بزرگ كه از آن براي تشكيل داستان استفاده مي‌شود مصداق ضعف منطقي در فيلمنامه است.

47_870625_L600

چند نكته تا پايان

- تيتراژ ابتدايي اغراق‌شده‌ي فيلم كه فضاي ترس را به مخاطب القا‌ء مي‌كند ، چندان تناسبي با فيلم سراسر خنده و شادي كلبه ندارد !

- شخصيت پردازي حداقلي حاج مهدي (جمشيد هاشم‌پور) كه او را يك خودساخته‌ي تنها نشان مي‌دهد با لحن و حركات آرتيست گونه‌‌اش ، حال و هواي آن قبرستان و كار مرده‌شويي متناسب نيست .

- اگر‌چه اين روزها سينمايمان تنوع موضوعي و ساختاري بيشتري را نسبت به گذشته تجربه مي‌كند ولي متأسفانه هنوز در سينمايمان عادت داريم تنها به راه‌هاي طي‌شده اعتماد كنيم . يعني حتي زماني كه مي‌خواهيم ژانرهاي مهجور را زنده كنيم سراغ الگوهاي كاملاً تكراري سينماي جهان مي‌رويم . ((چند جوان شوخ و شنگ دانشجو با يك ماشين شاسي‌بلند به كوه و جنگل مي‌روند تا در قبرستاني دور‌افتاده تحقيقي را انجام دهند .)) آشنا به نظر نمي‌رسد ؟!

- پايان اين فيلم نيز در حالي رقم مي‌خورد كه به‌سان قريب به اتفاق فيلم‌هاي ايراني ژانر وحشت ، متافيزيك و ماوراء نفي مي‌گردد . در اين راه فيلم سعي در توجيه مادي تمام آن اتفاقات عجيب و غريب رخ‌داده مي‌نمايد و متأسفانه توجيهاتش منطق چندان محكم و قانع‌كننده‌اي ندارد.

در نهايت بايد گفت كه فيلم حاضر طرفداران سينماي وحشت در ايران را راضي نمي‌كند اگرچه به شخصه فروش خوبي را براي آن پيش ‌بيني مي‌كنم زيرا براي دوستداران “سينماي مفرّح” انتخاب خوبي به شمار مي‌آيد.