You are currently browsing the daily archive for آوریل 14th, 2009.
حدود هزار سال پيش دارو فروشي به نام محمد در نيشابور زندگي ميكرد كه در كنار پيشهاش به کسب علوم و درک صحبت مشايخ و بزرگان اهل تصوف نيز مي پرداخت و در اين راه آن قدر پيش رفت كه خودش را اين گونه معرفي ميكرد :
من محمد نامم و اين شيوه نيز / ختم کردم چون محمد اي عزيز
و بزرگي چون جلال الدين محمد بلخي(مولوي) او را اين گونه ستايش مي كند :
هفت شهر عشق را عطار گشت/ ما هنوز اندر خم يك کوچه ايم
او شعر مي گفت و داستان سرايي ميكرد ولي هيچ گاه در بند قالبها و وزنها نماند . در آثار منظوم و منثور او قالبها و فرمها صرفاً كالبدهايي بودند براي براي بيان مضامين عالي وگرنه آثارش چنان از معنا سرشار بود كه ازكلام فراتر مي رفت تا آنجا كه خودش مي گفت : ” شعر را در چشم من مقدار نيست … ” و البته با اين همه او استاد فصاحت و بلاغت در كلام بود .
سرانجام در بحبوحه تاخت و تاز مغولان بر ايران او نيز به مانند بسياري از بزرگان اين خاك به دست آن حراميها به قتل رسيد . نقل شده است كه پس از وارد آمدن زخم بر او و زماني كه در حال احتضار بود بر جايي با خون خود نوشت :
در کوي تو رسم فرازي اينست / مستان ترا کمند بازي اينست
با اين همه رتبه هيچ نمي يارم گفت / شايد که ترا بنده نوازي اينست
آري هزار سال از آن روز گذشته است و امروز ما چه محترمانه و در عين حال ناجوانمردانه محمد را به پستوهاي بايگاني كتابخانههايمان تبعيد كرديم . همه سرمستيم با “كافكا” ها و “هدايت” ها و ذره اي و حتي ذره اي نمي انديشيم به “عطار” ها . راستي ما با مغولان چه نسبتي داريم ؟!
نو شويد ، امروز 25 فروردين روز بزرگداشت محمد ، آن عطار بزرگ نيشابوري است .




دیدگاههای تازه