پنجمین!
پنجمین!
پنجمین هنگ!
پنجمین هنگ از زندگی من!
پنجمین هنگ از مرگ من!
هیجدهم ژولای … در حیاط صومعه … مردم مادرید به هنگ پنجم پیوسته بودند… با «لیستِر» و «کامپزینو» … با «گالان» و «مُدِستو» … با فرمانده کارلوس … هیچ سربازی نترسیده بود … «شجاعت» … فوقالعاده بود … صدای ماشینهای رگبار بلند شد … فرانکو باید بره به جهنم … همراه با چهار گردان … دفاع از مادرید… رؤیاییترین اتحاد اسپانیا … سرخترین گلها از مردم … با پنجمین، پنجمین، پنجمین، پنجمین هنگ!
مادر! من میخوام برم جلوی خط آتش … فرمانده: برید برید … صدای ماشینهای رگبار بلند شد و فرانکو باید بره به جهنم.
یادآور ِ یکی از درخشانترین بخشهای فیلم «ستارهساز» اثر «جوزپه تورناتوره»
+++++
بنا به دلایل عدیدهای مدتی قصد/ حوصله ی نوشتن در موردِ فیلمهای ایرانی رو نداشتم تا این که با خوندن یه سری مطلب بیسر و ته در مورد «به رنگ ارغوان» ترغیب شدم در باب این فیلم کمی قلمفرسایی کنم. با این که وقت نمیکنم نوشتههای سینمایی رو بالا پایین کنم ولی عمق فاجعه رو از خوندن همون چندتا نوشته - شاید فقط نزدیک به 30 درصد از کل مطالبی که دربارهی این فیلم نوشته شده - که زیر دستم اومده بود میتونستم تخمین بزنم. انگاری برخی از دوستان دوزاریشون فرصت افتادن پیدا نکرده بود! البته در این میان نوشته مجید اسلامی بزرگوار را هم در این باره خواندم که با کمال احترام به دانش و بینش ایشان در این مورد چندان با آرایشان توافق نظر نداشتم. همچنین «یادداشتِ زیبا»ی مربوط به خزر معصومی را هم متأسفانه نخواندم. مشکل آن جاست که خیلیها که مثل من این را فیلم را پسندیدند نیز به نظر میرسد به فحوای ان نرسیدهاند.
چیزی که باید دقت کرد (که البته خیلیها نکردند) این است که نوشتن مکتوبهای جامع و یا حتی دربردارندهی وجوه اصلی و عمده در مورد آخرین فیلم اکران شدهی حاتمیکیا کاری بسیار دشوار و شاید نشدنی ست. «به رنگ ارغوان» با موضوع حساسیتبرانگیز و ورودی که به خلأ شناختی جامعه و مخاطب از فضا و حیطهی عملکردی نیروهای اطلاعاتی- امنیتی کشور (وزارت اطلاعات) میکند و آن هم با این شرایط کذایی که وارد جشنواره شد و به اکران عمومی رسید چیزی بیش از یک فیلم است و نوشتن در مورد آن هم فرصتی بیشتر و قالبی متفاوتتر از یک یادداشت سینمایی را - به آن نحوی که در حال حاضر رایج است – میطلبد. این فیلم بدون هیچ قضاوتی از نظر سینمایی پربار است - و نه لزوماً گرانمایه چون شاید در این مورد اختلاف نظر وجود داشته باشد - و در کنار آن حاشیههایی هم دارد که شاید مثل مهمتر از متن نباشد لیکن کاملاً بحثبرانگیز است. از آنجا که فیلم راجع به نیروهای امنیتی در فرا جغرافیا نیست و مشخصاً مربوط به سیستم حاضر است پس بررسی تطابق آن با واقعیت موجود اهمیت دارد. به اضافه کنید به آن بستری را که فیلم در آن ساخته شده است (سال 81) و تغییرات محتومی که از آن زمان تا به حال روی داده است.
خلاصه آنکه؛ بهترین رویکرد در مرود این فیلم این است که هر کس به طور کاملاً تفکیک شده از ظن خود یار فیلم گردد و بخشی هر چند کوچک از آن را واکاوی کند. چرا که جز این هم نشدنی ست. به عنوان مثال نوشتهی رضا کاظمی را بخواند که تنها در مورد نقشآفرینی ستودنی فرخنژاد نوشتهاست.
****

هم آغوشی عشق و عدالت
نگاهی به فیلم «راز چشمان آنها»
این مطلبم 6 روز پیش روی خروجی نشریهی فرهنگی آدمبرفیها رفته بود. لینک
طرح داستان
فیلم داستان یک کارمند میانی دستگاه قضایی آرژانتین، بنخامین اسپوزیتو (ریکاردو دارین) ، است که با پروندهای خاص روبرو میگردد. گرچه این پرونده در ادارهی متبوع او بسته میشود، ولی در زندگی شخصی او به طرز آزاردهندهای مفتوح میماند به طوری که پس از گذشت ۳۰ سال از زمان بررسی قضایی آن و در دورهی بازنشتگیاش احساس نیازی پیدا میکند به واکاوی دوبارهی تمام ابهامات والبته تلخیهای آن پرونده. مصادیق تلخی همانا دورماندن از عشق گرانسنگش – ایرنه، همکار و رئیسش در آن زمان – ، از دست دادن تنها دوست قابل اعتمادش – ساندووال – و شاید از همه مهمتر خاطرات غیر متقن ولی دردآوری که او از هولناکی جنایت واقع شده در سرش میپروراند. او پس از ۳۰ سال قصد دارد رمانی دربارهی پروندهی تجاوز و قتل «لیلیانا» به نگارش درآرورد و به این بهانه مخاطب فیلم دعوت میشود تا از ابتدای این ماجرا را به انضمام برشهایی از زمان حال را ببیند.
«خوان خوزه کامپانلا» کیست و فیلمش کجاقرار دارد؟
«کامپانلا» ی ۵۰ ساله متولد بوینوس آیرس است و اگرچه شاید برای بسیاری از ما، پیش از این اثر، فیلمسازشهیری به حساب نمیآمد اما علاقهمندان به سینما در آرژانتین، پیش از این فیلم نیز، جایگاه او را بالاترین درجهی یک فیلمساز آرژانتینی میدانند. چه آن که او سالهاست در آمریکا به کارگردانی و نویسندگی سریالهای تلویزیونی میپردازد و در عین حال با رفت و آمدهایی که دارد تجربیات گرانبهایی را به سینمای آرژانتین میافزاید.
جدا از سریالها مختلفی که در آرژانتین و آمریکا از زیر دست او گذشتهاند او کارنامهی قابل قبولی نیز در سینما دارد. او پیش از راز در چشمهایشان با سه فیلم «همان عشق، همان باران» در سال ۱۹۹۹، کمدی «پسر عروس» محصول سال ۲۰۰۱ ، که حتی در آکادمی اسکار همان سال نیز با نامزدی در دو بخش تا حدودی دیده شد و «ماه اوالنیدا» ساختهی ۲۰۰۴ کاملاً در محدودهی سینمای اسپانیایی زبان و تا حدودی نیز در مقیاس سینمای جهانی شناخته شده بود. ولی با تمام این اوصاف شکی نیست که این فیلم جهشی بلند از سوی «کامپانلا» محسوب میگردد.
او با این فیلم که حتی به لقب «درخشانترین فیلم تاریخ سینمای آرژانتین» از بعضی از منتقدین داخلی کشورش نایل آمده است، در گام اول جوایز آکادمی فیلم آرژانتین را درو کرد؛ نامزدی در ۱۷ بخش و دریافت جایزه در ۱۳ بخش از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمنامهی اقتباسی – شایان ذکر است که فیلمنامهی این اثر را «کامپانلا» با اقتباس از رمانی به نام «سؤال در چشمانش» (La pregunta de sus ojos) نوشتهی ادواردو ساچری به قلم تحریر درآورده است – ، بهترین فیلمبرداری و بهترین بازیگر نقش اول مرد و زن به خوبی نمایان میسازد که اثر او چیزی فراتر از سینمای کشورش است.
این در حالی ست که او با رویکردی قابل دفاع این موفقیت را بدون دور زدن خواستگاههای فرهنگی و اجتماعی آرژانتین کسب کرده است. «کامپانلا» اگرچه تجربه و مهارت سالها فیلمسازی در آمریکا را با خود به همراه دارد ولی با این حال هنوز در آرژانتین، «آرژانتینی» فیلم میسازد. این شاید مهمترین عامل محبوبیت او در کشورش باشد.
در گام بعدی که به نوعی جهش بینالمللی اثر مورد نظر است، فیلم جوایز متعددی را کسب کرد از جمله این که برندهی بهترین فیلم خارجی اسپانیایی زبان «گویا» شد و اکنون و در آخرین لحظات نگارش این مطلب در حضور رقیبان پرآوازه و سترگی چون «روبان سفید» و «یک پیام آور» ، برنده بهترین فیلم خارجی زبان آکادمی اسکار شد. (توضیح: هر چند اگر غیر از این نیز میشد هیچ چیز از ارزش آن کم نمیشد، کما این که اکنون نیز چیزی از «روبان سفید» اثر درخشان هانکه بزرگ کم نشده است.)
ادامهی این ورودی را بخوانید »
دیدگاههای تازه